![]() سلام عرض میکنم خدمت شما
امیدوارم شب یلدای خیلی خوب و خوشی رو پشت سر بذارین. انشاالله همه شب یلدای خوبی داشته باشن و پر از شادی. واسه من که خوب بوده شکر خدا، چند تا دلیل داره... 1) بابا و مامان و خواهر کوچیکه از مسافرت برگشتن و ما از تنهایییه محض! در اومدیم 2) خواهر بزرگه از تهران اومدن و اول ایشون بودن که ما رو از تنهایی در آوردن 3) بالاخره با دایی صحبت کردم و حالشونو پرسیدم و کلی انرژی گرفتم! (دایی چون اینا رو میخونی نوشتما!!! بسه، نخند انقد! دِ نخند دیگه، الان میگن بچه مون (ببخشید!) خل شده داره الکی میخنده! بقیه که نمیدونن حضرت آقا مشغوله خوندن جک تشریف دارین!! (فعله آخری رو داشتی؟!!))
پی نوشت: این تیکه ماله یکشنبه اس:
نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام آذر 1387 توسط غلام آقاجون
سلام
پی نوشت: ۴) التماس دعا ... همین حالا
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 توسط غلام آقاجون
سلام
این پست رو میخواستم فردا صبح بذارم ولی ظاهرا چاره ای نیس، همین الان باید گذاشته بشه، پس ما هم میذاریمش: خدایا کاری کن تا ما جزو رهروانه راستین آنها باشیم. امروزه با این زندگیهای ما واقعا درکه این موضوع که در ۱۴۰۰ سال پیش چه افرادی چه دردها٬ چه سختیها٬ چه غمها و چه محنتها٬ چه مصیبتها و چه آوارگیهایی رو تحمل کردن و به جان خریدن تا آخرین دین آسمانی رو که خدای متعال فرو فرستاده و نام اسلام رو واسه اون برگزیده٬ به اینجا برسونن. امروزه ما با این رفاه و تجمل و زرق و برق ظاهری که درگیرش شدیم (چه کم و چه زیاد)٬ چه میفهمیم که ابوذر و یاسر و عمار و بلال چی کشیدن٬ چه میفهمیم که سلمان٬ سلمانی که از خود ماست٬ سلمان فارسی٬ چی کشیده. چه زجری رو تحمل کردن تا بتونن سالمتر نگه دارن این آخرین دین آسمانیه خدا رو. ما قطعاً نمیتونیم درک کنیم٬ چون نه در حد اوناییم از نظر اعتقادات و نه در اون مکان و زمان و شرایط. من معتقدم اگه ما جایی کاری از دستمون بر نمیاد اشکالی نداره٬ لااقل خرابترش نکنیم. اگه کمک نمیکنیم لااقل زحمتای بقیه رو هدر ندیم به راحتی. لااقل به ریشه همین چیزی هم که داریم تیشه نزنیم انقد. خدایا تو این شب عزیز عاجزانه و ملتمسانه ازت میخوام ... پی نوشت: ۱) مددنا یا امامنا٬ یا مولانا٬ یا امیر المومنین (ع)٬ یا علی ابن ابی طالب (ع). ۲) بازم این عید رو صمیمانه و از ته اعماق وجودم -اون فیها ما خالدون!- تبریک و تهنیت و شادباش میگم به شما و خونوادهء عزیزتون. ۳) عکس اول رو شب جمعه پیش از حرم گرفتم٬ البته عکس نصفه هست!٬ نصفه دیگش رو تو پستای قبلی استفاده کردم! ۴) عکس دوم رو امروز از تو دانشگاه از رو یه پوستر گرفتم. ۵) قابله توجه علاقه مندانه دایی!!: دایی اینا امشب نمیرسن٬ پروازشون از آمستردام به تهران چند ساعتی تاخیر داره. ۶) آهنگ "باران عشق" اثر فوق العادهء آقای "ناصر چشم آذر" رو هم چون خودم خیلی دوس دارم و هم یکی از دوستان عزیز پیشنهاد دادن٬ اینجا گذاشتم. یه تنوعی هم بشه. ۷) خدایا امشب تو واسمون دعا کن! نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 توسط غلام آقاجون
سلام
ً مطلب امروز دارای 2 بخشه، شاید یه کم طولانی بشه شرمنده. بخش 1: امروز (3شنبه 26/9/87) یه روز خیلی قشنگه، یه روز برفی. اولین برف رسمیه! که میباره (چون یه بار دیگه هم چند روز پیش در حد دو دونه برف از آسمون اومد!!) با اجازتون ساعت 8-10 میانترم داشتیم که مثل همیشه ...! بعد امتحان تصمیم گرفتم برم نمایشگاه هفته پژوهش که در محل دائمیه نمایشگاههای مشهد برگزار میشه. چه برفی بود اونجا!!!!! تو شهر انقد نبود، ولی اونجا چون نزدیک کوه و ارتفاعش بیشتره برف بیشتری اومده بود. امروز هم ظاهراً (از شانسه ما دیگه!) تمامه دخترای دبیرستانا و راهنماییها رو آورده بودن نمایشگاه (میدونستن من میخوام بیام!)، تا چشم کار میکرد دختر دیده میشد امروز! از در اصلیه نمایشگاه رد شدیم، ما هم ذوق زده به خاطر برف!، گفتیم یه عکسی بگیریم... چشمتون روز بد نبینه!٬ تا این عکس رو گرفتم دیدم از پشته سرم صداهایی میاد٬ فقط گوشا رو تیز کردم... "نفر ۱: یارو عاشقه! نفر ۲: ببین داره عکس میگیره نفر ۳: وایییییییی چه با احساس!! ..." منم که مثله همیشه بچه مثبتُ سر به زیر داشتم و ضمن کشیدنه مقادیری خجالت٬ نثار روحه خودم کمی لعنت میفرستادم که تو غلط کردی امروز اومدی اینجا!! ولی چاره ای نبود٬ راهی بود که اومده بودم و برگشتی هم نداشت! تقریباً ۱:۳۰ ساعت تو خود نمایشگاه بودم و یه چرخی زدم. اومدم بیرون و یه چرخی هم تو محوطه زدم٬ چند تا عکس گرفتم... بعد٬ از نمایشگاه اومدم بیرون. نزدیک نمایشگاه یه میدون هست که تبدیل به یه قبرستونه کوچیک شده همونجا... سریع یه تاکسی گرفتم و برگشتم خونه. پی نوشت بخش ۱: ۱) از تمامیه خانم ناظما و خانم معلمای محترم (یا به نوعی محترمه!) عاجزانه التماس میکنم به فکر این بچه ها باشید!!! ۲) نمیشد راه بری تو اون خراب شده٬ یا به این میخوردی یا به اون. بخش ۲: دایی امشب به امید خدا میرسه دیگه... الان حتماْ تو هوا هستن!! اینم اون خانواده خوشبخته ۳ نفره... دایی یه انسانه کامله به نظره من٬ یه انسانه واقعی٬ یه مسلمونه واقعی٬ یه شیعه درس حسابی و من تا ابد الدهر بهش مدیونم٬ دایی بود که منو به راه درست تری هدایت کرد. دایی قبلا هم بهت گفتم٬ بازم بهت میگم تا قیامت مدیونتم٬ ممنون و مچکرتم! با اینکه مثلا تو بلاد کفر! زندگی میکنن ولی همیشه جلسات قرآن و دعا و تفسیر تو خونشون برگزار میشه. حتی روز عرفه هم دعای عرفه رو تو خونشون برگزار کردن. پی نوشت بخش ۲: ۱) با اینکه قبلاْ واسه قضیه قرعه کشی آدرس اینجا رو بهت داده بودم٬ نمیدونم هنوزم میخونی اینجا رو یا نه ولی میخوام بهت بگم عاشقتم٬ والسلام! ۲) تو این عکس٬ نفر سمت راست عکس (یه آقاییه) پسر داییه داییه!! یا پسر داییه مامان که اونم واسه فوتبال اومده. ۱ سال از دایی کوچیکتره. ۳) اسم و فامیل دایی هم "مسعود آگاه". ۴) اگه دوس دارین بیشتر آشنا شین: دایی!! پی نوشت کلی!!: ۱) اینم یه جورشه دیگه!!٬ هر قسمت یه پی نوشته مخصوص به خودش داره! ۲) پساپس!!! ولادت امام هادی (ع) و پیشاپیش عید بزرگ شیعیان جهان رو به شما تبریک و تهنیت عرض میکنم. ۳) قسمت شه٬ ایشالا فردا صبحه علی الطلوع بریم پیشه آقاجون. ۴) مثله همیشه محتاجه دعاهای شما عزیزانیم. نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 توسط غلام آقاجون
سلامٌ علیکم
فردا قراره یه دونه داییه ما که خیلی خیلی عزیزتر از جون هم میباشه پیشاپیش ورود این عزیزان رو به میهن عزیز گرامی میداریم
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 توسط غلام آقاجون
سلامٌ علیکم
بله دیگه٬ یه شب جمعه دیگهُ٬ یه حرم رفتن دیگهُ٬ یه دعای کمیل دیگهُ. نمیدونم والا٬ اینطوریا اَم نبودیما٬ انگار الا و بلا هر هفته باید بریم اونجا٬ خداییش واسه ما که خیلی لذت بخشه. الان طوری شده که اگه یه هفته نرم انگار یه چیزی ازم کمه تا هفته بعدش. نه اینکه برم اونجا به فکر خودم باشم فقط٬ خدا شاهده به جز یه ۱../. ٪ دیگه چیزی از اون دعاها بهم نمیرسه٬ همون مقدار رو هم هرکی خواست با کمال میل بهش میدم!! دیشب اساسی به فکر این مادر گلی بودیم که گفته بود مریضم. مادرجان٬ تا جلوی ضریحم رفتم واستون٬ ولی متاسفانه به علت غلغله بودن بیش از حد اونجا٬ دستم نرسید به ضریح عزیزش. یه ۲ رکعت نماز ناقابل هم واستون خوندیم. در عین حال هر چی صلاح باشه٬ هر چی خودش بخواد. اگرچه اونی که خودش بخواد ممکنه واسه ما سخت باشه٬ ولی درنهایت به نفع خودمونه. *این عکس ر از رواق امام خمینی گرفتم دیشب.
پی نوشت: ۱) پیشاپیش فرا رسیدن یکی از بزرگترین اعیاد ما شیعیان رو به همه شیعیان تبریک میگم. ۲) "یا من اسمه دوا و ذکره شفا" خدایا اگر صلاحه٬ شفای عاجل مریضا رو برسون. ۳) نبودم خونه٬ واسه همین این مطلب رو دیر فرستادم٬ شرمنده. ۴) بمیرم براشون٬ خیلی درد داره٬ میخوان دیگه برگردن کم کم٬ اینم یه نوع عزای به نظرم٬ حاجیا رو میگم٬ باید از (به نظر من البته) بهشت برگردن به زمین! ۵) مثل همیشه: التماس دعای همیشگی. نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم آذر 1387 توسط غلام آقاجون
سلام
مردم سلام...ای مردم سلام بر شما...سلام به شماهایی که دوباره آفریده شدین...سلام به شماهایی که از نو متولد شدین...سلام به شماهایی که از اول شروع کردین...سلام به شماهایی که باز هم پاک شدین...سلام به شماهایی که بخشیده شدین... ای مردم از چی بگم؟ از کجاش بگم؟ چه جوری بگم؟ اصلاً میشه بگم؟ امروز دوباره متولد شدیم٬ امروز دوباره زاده شدیم٬ امروز دوباره خلق شدیم... امروز باز هم بخشیده شدیم٬ امروز باز هم آمرزیده شدیم٬ امروز باز هم پاک شدیم... امروز یکبار دیگه مورد لطف و عنایت بی کرانش واقع شدیم...
الان که اینارو مینویسم٬ چند ساعتی میشه که برگشتم از اونجا. مطمئنم امروز یه نقطه عطفی بود تو زندگیه هممون٬ یقین دارم رحمت بی حد و حسابش باز هم شامل حال هممون شده... امروز روز عرفات بود (البته تو کشور ما!). سعادت نداشتیم اونجا باشیم از نزدیک٬ ولی همین که اینجا هستیم هم واقعاً نعمتی به غایت بزرگ محسوب میشه. میخوام یه چند کلمه ای به طور خیلی مختصر از حال و هوای امروز اینجا رو بگم...
خدا خیر بده این مرد بزرگ رو٬ حجة الاسلام والمسلمین شیخ حسین انصاریان رو میگم٬ چقد قشنگ میخونه. سعادت اینُ داشتم که تو شبای قدر یا مناسبتای دیگه از محضرشون فیض ببرم. اوایل که از تلویزیون میدیدم سخنرانیهاشُ خیلی به دلم نمیشست ولی حالا کلاً قضیه فرق کرده. مراسم از ۱۳:۳۰ قراره شروع بشه٬ تو ۱۳:۴۵ میرسی. درای رواق امام خمینی رو که بستن٬ یعنی جا نیس٬ پرِ پرِ. یه جا تو همون صحن رضوی گیر میاری و میشینی. خوب میدونی که واسه خودت نیومدی٬ خوب میدونی که فقط واسه دل خودت نیومدی. این افتخار نصیبت شده تا به نیابت٬ به عنوان نماینده٬ از طرف خیلیها بیای اینجا. از طرف همه اومدی٬ چه اونایی که التماس دعا گفتن٬ چه اونایی که نگفتن. اونایی که تو این شهر و حتی تو این کشور نیستن. مجاورایی که به هر دلیلی نتونستن مشرف بشن. درگذشتگان و رفتگان٬ نه فقط مال خودت که مال همه. پدرا و مادرا و فرزندا و نوه ها و پدربزرگا و مادربزرگا. حتی به فکر دوستا و آشناها٬ قوم و خویشا و همسایه های همه هستی. به تو امروز یه فرصت دادن که اونُ باید واسه همه صرف کنی. همون جایی که گیر آوردی میشینی. صدای یه آقایی میاد که داره روضه میخونه، بی اختیار اشکت جاری میشه رو گونه هات وقتی نام امام حسین (ع) رو میشنوی، کم کم اشکا تبدیل به زاری میشه، روضه تموم میشه، صدای آقای انصاریان رو میشنوی که دعا رو شروع کرده، تو هم "دعای عرفه" رو باز میکنی و میگیری تو دستت و همزمان زمزمه میکنی در حالیکه صورتت دیگه کاملاً خیسه... ..."و اوست که دعاها را میشنود"..."و گرفتاریها را بر طرف میسازد"..."پس هیچ معبودی جز او نیست"..."خدایا من به تو اشتیاق دارم"..."باز هم نادانی و گستاخیم مانع این نشد که به آنچه به تو نزدیکم کند٬ راهنماییم کنی"..."هرگاه بخوانمت پاسخم دهی"..."عصب مغز سرم"..."انقباض عضلاتم"..."منزه است خدای یکتا و یگانه"... به اینجاهای دعا که میرسی٬ میبینی تو کتابچه نوشته: "...و آب از دیده های مبارکش جاری بود" اینجاست که با خودت میگی: خدایا٬ ای قادر مطلق٬ ای دانای کل٬ این حضرتی که معصوم بودن اینطوری دارن در برابر شما عجز و لابه میکنن٬ اینطوری با حالت تضرع و زاری از شما شفاعت میخوان٬ پس تکلیف من چیه؟! من چه جوری باید طلب عفو و بخشش کنم؟ تو همین فکرایی که دوباره دعا ادامه پیدا میکنه: ..."خدایا مرا به خاطر نافرمانی ام از تو٬ بدبختم مکن"..."از خطایم درگذر و شیطانم را بران"..."در چشم خودم خوارم ساز و در چشم دیگران بزرگیم بخش"..."به خاطر گناهانم رسوایم مساز"... اینجا که میرسی آتیش میگیری: "خدایا مرا به که وا میگذاری؟"... دعا ادامه پیدا میکنه: ..."ای خدای مکه و مشعر و کعبه"..."ای پشتوانه من در سختی ام و ای همدم تنهایی ام"..."ای فریادرس گرفتاری ام و ای صاحب نعمتم"..."ای حیات بخش مردگان"..."اندوهم رو زدودی و خواسته ام را اجابت کردی"..."عیبم را پوشاندی و گناهانم را آمرزیدی"..."این تویی که نیکی نمودی"..."این منم که بدی کردم"..."ای خدایی که با پرده پوشی ات از تشر پدر و مادر و سرزنش فامیل و برادران و فشار پادشاهان٬ محفوظم داشتی"... ..."ای آقای من٬ زبونی هستم ناتوان٬ خاکساری هستم بی ارزش٬ که نه وسیله عذرخواهی دارم تا پوزش طلبم و نه توانی تا یاری جویم و نه دلیلی که به آن استدلال کنم"...ای مهربانترین مهربانان"..."ای بخشنده ترین بخشندگان"... وسط دعا به چی فکر میکنی تو این لحظه؟ اینکه ای کاش تا قبل از اینکه عمرت تو این دنیا به سر برسه: ..."ما با یقینی کامل به درگاهت رو آوردیم و آهنگ خانه محترمت (کعبه) کردیم. پس ما را بر انجام مناسک حج یاری فرما و حج ما را کامل گردان"... ..."خدایا در این ساعت ما را از کسانی قرار ده که توبه کرده اند و پذیرفته ای٬ و از همه گناهانشان گریخته اند و تو آمرزیده ای"... یه دفه میبینی چشم به هم زدی بیشتر از ۲ ساعت از دعا رد شده و فقط ۱ صفحه از دعا باقی مونده٬ سیل اشک امونتُ بریده و تو مثل مادر مرده ها داری زار زار گریه میکنی... "پس سر و دیده خود را به سوی آسمان بلند کرد و از دیده های مبارکش آب میریخت مانند دو مشک و به صدای بلند گفت: ای شنوا ترین شنوندگان٬ ای بیناترین بینایان٬ و ای سریعترین حسابرسان٬ و ای مهربانترین مهربانان٬ بر محمد و آل محمد درود فرست٬ بارالها حاجتی دارم که اگر روا کنی٬ دیگر هر چه را که از من دریغ کنی زیانم نرساند٬ و اگر روا نسازی٬ دیگر هر چه به من ده فایده ای نرساند٬ از تو درخواست میکنم که از آتش دوزخم برهانی٬ معبودی جز تو نیست٬ یگانه ای و شریکی نداری٬ فرمانروایی و ستایش ویژه توست٬ و تو بر هر چیز توانایی٬ ای پروردگار من... پس مکرر میگفت " یا ربِّ " " دعا تموم شده بود٬ به همین راحتی و زودی. تو هنوز تو فکر و خیال خودت بودی: خدایا٬ مگه کسی که این دعا رو خونده معصوم نبوده؟ مگه مظلومترین مظلومان نبوده؟ مگه این همون کسی نبوده که سر مبارکش رو از تن جدا کردن؟ مگه این همون کسی نبوده که به تن مبارکش اسب تاختن؟ مگه فرزند علی (ع) و فاطمه (س) نبوده؟ مگه نوه پیامبرت نبوده؟ خدایا٬ مگه این حسین (ع) نبوده؟... تازه پی به بیچارگی خودت میبری و با تمام توان در حالیکه دستات رو بردی تو آسمون فریاد میزنی: ..." یا ربِّ "..." یا ربِّ "..." یا ربِّ "..." یا ربِّ "..." یا ربِّ "..." یا ربِّ "...
پی نوشت: ۱) خدایا به حرمت همین مظلوم کربلا همه رو ببخش و بیامرز ۲) خدایا ما رو آن و کمتر از آنی به خودمون وا مگذار ۳) "اللهم عجل لولیک الفرج" ۴) دوستان عزیزم ببخشید اگه طولانی شد ولی چاره ای نداشتم٬ از دلم نمیومد کوتاهترش کنم. ۵) نزدیک ۲ ساعت واسه نوشتنش وقت گذاشتم. ۶) الان ۳ شنبه٬ ساعت ۱:۴۵ بامداد. ۷) واسه انتخاب عنوان مطلب مونده بودم چی انتخاب کنم: شروعی دوباره٬ تولدی دوباره٬ روزی که آمرزیده شدیم و ... ۸) خدا رو گواه میگیرم به یاد همه بودم. ۹) میدونم حتی به اندازه سر سوزنی از احساس امروز در قالب این چند کلمه اصلاً نمیگنجه. ۱۰) عید سعید قریان بر هممون مبارکباد. ۱۱) جمله پایانی: "التماس دعای مخصوص" نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم آذر 1387 توسط غلام آقاجون
دل در جوشش ناب عرفه، وضو مي گيرد و در صحراي تفتيده عرفات، جاري مي شود. آن جا كه ايوان هزار نقش خداشناسي است. لب ها ترنم با طراوت دعا به خود گرفته و چشم ها امان خود را از بارش توبه، از دست داده اند. دل، بيقرار روح عرفات، حضرت اباعبدالله الحسين (ع) شده است. پنجره باران خورده چشم ها از ضريح اجابت، تصوير مي دهد و اين صحراي عرفات است كه با كلمات روحبخش دعاي امام حسين (ع) و اشك عاشقان او بر دامن خود اجابت را نقش مي كند. اشك و زمزمه ما را نيز بپذير، اي خداي عرفه.
پی نوشت: ۱) منبع: روز عرفه ۲) عکس مربوط به روز عاشورای سال پیشه و اون رو (همونطور که معلومه) کمی دستکاری کردم. (عذرخواهم به علت کیفیت پایینتر از حد معمول) ۳) ۹ ذی الجحه ... روز عرفه ... دعا ... امام حسین (ع) ... مکه ... حج ... کعبه ... خدای عرفه. اینا کلماتیه که از ذهنم عبور میکنه مرتب. ۴) برای دعا و طلب عفو و بخشش از درگاه پروردگار متعال٬ چه شب و روزی بهتر از امشب و فردا؟! ۵) انشاالله طاعات و عبادات هممون مورد قبول واقع بشه. ۶) راستی فردا دعای عزیز عرفه ساعت ۱۳:۳۰ در حرم آقاجون برگزار میشه. دعا کنین لیاقت داشته باشیم به نیابت از همه عاشقا و دلسوخته ها بریم. ۷) امام صادق (ع) فرمودهاند: اگر شخص گناهكاري نتواند در شبهاي قدر خود از قدر و منزلت خود به نحو شايسته استفاده كند و بهره گيرد، ميتواند در اين روز از امتيازات برخورداري از رحمت الهي برخوردار شود. توضیح: روز نهم ذي الحجه روز عرفه از اعياد بزرگ است٬ اگر چه به اسم عيد ناميده نشده است. روزي است كه حق تعالي بندگان خويش را به عبادت و اطاعت فرا خوانده و سفره هاي جود و احسان خود را براي ايشان گسترانيده، از جمله دعاهاي مشهور اين روز دعاي حضرت سيدالشهداء است. نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم آذر 1387 توسط غلام آقاجون
سلام
شهادت باقر العلوم (ع)، دریاى دانش و شکافنده اسرار علوم٬ را به ساحت مقدس امام رضای عزیز و آقا امام عصر (عج) و شما شیعیان عزیز تسلیت عرض مینماییم. چه خوب بود حالا که اسم شیعه٬ رو ما گذاشته شده٬ یه مقدار اطلاعات بیشتری راجع به معصومین و بزرگان دین و مذهبمون داشتیم. راجع به همین امام محمد باقر (ع) چی میدونیم؟ واسه چی به ایشون میگن شکافنده علم؟ آیا حتی یک حدیث از ایشون میدونیم؟ من واقعاً واسه خودم متاسفم. به من هم میگن شیعه؟!
*عکس رو شب جمعه از تو رواق امام خمینی٬ حرم مطهر امام رضا (ع)٬ گرفتم.
پی نوشت: |) یه حدیث از حضرت امام محمد باقر (ع): "سخن طیب و پاکیزه را از هر که گفت بگیرید، اگر چه او خود، بدان عمل نکند." ||) دیشب (شب جمعه منظورمه) تا رسیدم حرم٬ دیدم همه دارن در میان از تو حرم |||) چقدرقشنگه٬ مگه نه؟! "الهی و ربی من لی غیرک" V|) در حد یه جمله: "۱۶ آذر٬ روز دانشجو٬ به همه دانشجوهای عزیز و غیر عزیز! مبارک" V) به حرمت این روزها و شبهای عزیز٬ قسَمِتون میدم٬ برای هر چیزی که به نظرتون خوب اومد دعا کنین. نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم آذر 1387 توسط غلام آقاجون
سلام٬ سلامی به زیبایی بارون تو فصل قشنگ پاییز (اوه چقدر شاعرانه!)
مطلب ایندفعه شامل ۲ بخشه + پی نوشت که تبدیل به جزء لاینفک نوشته ها شده:
۱) حکمت: امروز (۱۳/۹/۸۷) ساعت ۱۲-۱۰ کلاس داشتم. برگشتن با دو تا از بچه ها میخواستم برگردم که یکی از اونا ماشین داره. بنده خدا گفت میخوام برم جایی٬ منم گفتم پس ما مزاحم نمیشیم و خودمون میریم٬ خلاصه هر جور بود ما سوار شدیم و قرار شد تا سر ۴ راه ما رو برسونه (۴ راه میلاد). تازه بارون زده بود و سطح خیابون تبدیل به آینه شده بود. داشتیم از تو یه خیابون میرفتیم که یه تاکسی که مسافرش رو تازه پیاده کرده بود٬ یه خورده ناجور پیچید و از اونجایی که یه ماشین هم سمت راست ما بود٬ بل اجبار(درست نوشتم؟!!) با تاکسی تصادف کردیم. ترمز نداشتیم٬ ماشین فقط لیز خورد تا خوردیم به تاکسی. خلاصه واستادیم تا افسر بیاد (اولین بار بود که به این سرعت افسر راهنمایی اومد!)٬ ماشینها هم انصافاً بد خورده بودن بهم. ما که شرمنده رفیقمون شدیم (و هستیم)٬ چون به خاطر ما اینطوری شد٬ ولی موقعی که میخواست بره اداره بیمه (قرار شد برن اداره بیمه همون موقع با راننده تاکسی) به ما گفت: " حتماً حکمتی داشته" دقیقاً٬ چه بسا اگه میخواست مسیر خودشُ بره٬ خدای نکرده اتفاق بدتری می افتاد. نظر شخصی: اگه تو زندگیمون اتفاقای ناخوشایند (در ظاهر) می افته: یا جلوی یه اتفاق ناجورتر گرفته میشه یا قراره ما از اون اتفاق یه درس بگیریم و یه تجربه ای کسب کنیم. ۲) انیس النفوس: امروز تو روزنامه دانشگاه دیدم که یکی از القاب امام خوبیها و مهربونیها (همون آقاجونه خودمون!)٬ انیس النفوسه. انیس النفوس یعنی همدم دلها. یعنی این امام عزیز هیچ دلی رو از خودشون مکدر نمیکنن. پس از این به بعد هر چی دلتنگی و دلمشغولی و ... داریم میریم خدمت امام رئوف تقدیم میکنیم! لازم نیس حتماً در کنار ضریحشون باشیم!٬ از راه دور هم قبوله. پی نوشت: ۱) داشته باش اراده آهنین رو!!: شاید بدم نیاد تصمیم بگیرم که هفته ای یه روز روزه بگیرم (غیر از ماه مبارک رمضان!)! ۲) به پیشنهاد دوستان (یه نفر بیشتر نبود!) قالب وبلاگ رو عوض کردیم و یه دونه شادتَرِشُ انتخاب کردیم. کلاً به رنگ سفید علاقه خاصی دارم. ۳) زمان چقد! زود میگذره٬ دقیقاً یه ماه پیش ۲ دهه اول عمرمون تموم شد. ۴) دعا نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 توسط غلام آقاجون
![]() السلام علیک یا شمس الشموس ...
|