|
پنجره اي رو به حرم آقاي مهربانيها ...
|
سلام
عنوان که عجیبه! آره عجیبه!
امروز از صبح تو حرم آقاجون بودم ...
همونجای معروف! (که عکسشم هست بالای سمت راست وبلاگ!) نشستم نزدیک ۲ ساعت ...
نماز خوندم و دعا ...
انواع و اقسام زیارتا رو خوندم!
پریروز مثلا ولنتاین بود (۱۴ فوریه). تو این فکر بودم که روز عشاق واقعا همین روزه؟!
عشق یعنی چی؟ عاشق و معشوق یعنی کی؟
هر چی فکر کردم بهتر از روز ۱۰ محرم واسه روز عشاق گیر نیاوردم ...
اون روز تجلی عشق حقیقی رو میشه دید ...
عاشقُ میشه دید٬ معشوقُ میشه دید ...
عشق الهی و زمینی رو میشه دید٬ اونم در بالاترین و والاترین سطحش ...
ولی یه سوال (شایدم چندتا سوال!):
کی عاشقه و کی معشوق؟! ...
خدا عاشق امام حسین (ع) یا امام عاشق خدا؟
حضرت زینب عاشق برادرش یا سیدالشهدا (ع) عاشق خواهرش؟
آقا اباعبدالله عاشق علی اکبرش یا فرزند عاشق پدر؟
...
۱) جواب سوالا از نظر من: "گزینه د) همه موارد!"
۲) از امروز و مراسمش چندتا عکس گرفتم که بعدا میذارمشون اینجا.
۳) چرا خودمون حال خودمونُ میگیریم؟!! وقتی که میشه جلوی این نوع حالگیری رو گرفت به سادگی!
۴) به زبون ریاضی: ولنتاین = روز عشاق ٬ روز عشاق = ۱۰ محرم ======> ولنتاین = ۱۰ محرم !
۵) د ع ا
بله دیگه٬ نیمچه سفر بعد امتحانا رو هم رفتیم بالاخره! البته یه خورده خستگی هم از اونجا بار زدیم و آوردیم با خودمون٬ پس لااقل حق بدین یه چند روزی استراحت کنم که رنج سفر! از تنم درآد!
داره اربعین میاد٬ ۴۰ روز داره رد میشه ...
فرقی هم کردیم؟ اصلا تفاوتی داشت اون عزاداریا؟ گیریم که انقد به سر و سینه زدیم که قرمز شد پوست تنمون٬ آیا تو زندگیمون امام حسین و زینب و امام سجاد و عباس و علی اکبر و علی اصغر و رقیه٬ حتی قد یه سر سوزن وارد شدن؟! عزاداریا واقعا به چه درد اونا میخوره الان؟ چی به دردشون میخوره؟ چقد از وقایع اون موقع میدونیم؟ از اهدافشون چی میدونیم؟
حتی با یه search ساده هم میتونیم به کلی مطلب پی ببریم٬ ولی کو حال و حوصله؟!!! واسه هر چرندیاتی میریم search میکنیما ولی ...!
خدای نکرده به کسی برنخوره یه موقع ها٬ من منظوری نداشتم جز ...!
۱) بعد اربعین٬ اگه زنده بودیم و مهمتر از اون٬ اگه حال داشتیم یه سفرنامه کوچولو موچولو ردیف میکنیم!
۲) زمان پا در آورده؟!
۳) یه پروژه هم تو این هاگیرواگیر آویزون ما شده!
۴) ۹ روزه تقریبا آقاجونو ندیدم٬ دلم اساسی تنگیده واسش.
۵) دعا کنین فعلا٬ تا بعدا بگم چی کار کنین باز!!
سلام
تعارف که نداریم با هم! میدونم خوب و خوش و سالم و سلامتین٬ واسه همین نمیپرسم حالتون چطوره!
امشب یه سفر کوتاه ۳-۴ روزه به شهر و دیار آبا و اجدادی داریم به همراه پدر بزرگوار.
واسه ساعت ۲۳:۵۵ بلیط قطار داریم.
واسه همین ممکنه یه چند روزی غایب باشم که میدونم به بزرگواریه خودتون میبخشین٬ البته سعی میکنم از اونجا یه سری بزنم و اگه شد به نظرات جواب بدم.
از تابستون دیگه از این شهر خارج نشدم! کی باورش میشه؟!! اونم منی که از هر فرصتی واسه رفتن پیش اقوام استفاده میکردم! فردا رو واسه شنیدن گله ها و عذرخواهی از اونا استفاده میکنم!
۱) همین الان تصمیم بر این شد که فردا صبح بعد نماز با ماشین بریم! با ماشین رفتن رو این دفعه ترجیح میدم به قطار٬ هم دلم واسه جاده تنگ شده٬ هم واسه ماشین!
۲) پیشاپیش ۲۲ بهمن گرامی باد. صدای بانگ "الله اکبر" مردم رو از بالای پشت بوماشون شنیدین امشب؟!
۳) امروز یه چندتا اتفاق تاسف بار رخ داد که من شاهدش بودم٬ ولی شرمنده وقت نیس که تعریف کنم!
۴) کاش وسیله ای بود که میشد با استفاده از اون دوستی یا تشکر رو از صمیم دل ابراز کرد. آخه زبون قاصر از انجام این امر خطیره!
۵) آخرین دفعه ای که از دعای کمیل آقاجون غیبت کردم٬ ۲ ماه پیش٬ اواخر آذر ماه بود. این هفته هم ظاهرا بالاجبار غایبیم! اگرچه هیچی جای اونو نمیگیره ولی بعد از چندین ماه عصر ۵شنبه میرم پیش مامانبزرگ و مخصوصا آقاجان (مامان بابای بابا).
۶) انقد دلم واسه آقاجان تنگ شده که نگو. با اینکه ۱۳ سال میشه که دیگه نه صداتونو شنیدم و نه چهرتونو از نزدیک بوسیدم٬ ولی مرد بزرگ: یاد شما تا ابد در قلب کوچکم جای داره.
۷) بیاین یه کاری کنیم همه مون: همه قول بدیم واسه هم دعا کنیم٬ چطوره؟! (خب همه همین کارو میکنن دیگه٬ گفتن داشت اصلا؟!)
اول و آخرش اینو تقدیم کردم به آقاجون.
دوس داشتم از عکسای خودم استفاده بشه.
عکس حرم همونطور که قبلا هم گفتم٬ صبح روز جمعه (۱۸/۱۱/۸۷) هست که از صحن انقلاب گرفته شده.
عکسی که از غروب هم میبینین٬ غروب یه روز وسط هفته٬ تو بهشت رضا٬ سر خاک پدرجون (بابای مامان) هست. اون موقع با دایی (خیلی مخلصیم!) و بقیه خانواده اونجا بودیم.
حدالامکان از رنگای شاد و روشن استفاده شده. علاقه مافوق تصوری! به رنگ آبی آسمونی دارم و بعدش سفید. رنگ زرد هم به زیبایی اینجا کمک کرده.
امیدوارم مورد قبول و مورد پسند ایشون و بقیه بوده باشه.
| در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم | بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم | |
| به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم | به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم | |
| به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم | نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم | |
| به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم | ز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم | |
| حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم | جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم | |
| می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان | مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم | |
| هزار بادیه سهلست با وجود تو رفتن | و گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم |

پی نوشت:
۱) سلام
۲) کمتر اومدم چند وقته٬ شرمنده٬ به حساب درگیریهای زندگی بذارین!
۳) این عکس مربوط میشه به صبح امروز جمعه (۱۸/۱۱/۸۷) یعنی زمانیکه یکی از زیباترین٬ قشنگترین٬ شیرینترین و به یاد موندنی ترین خاطره های عمرم در حال تثبیت شدن تو ذهنم بود.
۴) نمیدونم والا ...!
۵) تقدیر٬ سرنوشت٬ قسمت٬ صلاح و ...!
۶) به عوض کم کاریهای این مدت٬ قراره یه مقدار سرپرایز شین کم کم٬ فقط عجله کار شیطونه!
۷) دعا کردن بلدین؟!
*دوست و برادر عزیزم٬ کربلایی سعید٬ برگشت. امروز صبح ساعت ۴.
**خدایا شکر ...
|
|
۱) ببخشید٬ خیلی عذر خواهیم٬ به دلیل کوتاهی!
۲) گرفتن دوریبن با دندون کار مشکلیه به نظرم٬ شما چی فکر میکنین؟!!
۳) امام حسین (ع): عاجزترین مردم کسی است که نتواند دعا کند. شما که عاجز نیستین؟!
۴) خدایا ...
دیشب تو اخبار گفت: ۷ نفر ایرانی تو راه کربلا بر اثر تصادف جان باختن! سعید من کجایی؟ دلم هزار راه رفته واست لعنتی ![]()
حال و احوال؟ خوب؟ خوش؟ سالم؟ سرحال؟ سلامتین؟ خب خدا رو شکر٬ خدا رو ۱۰۰۰×۱۰۰۰۰ مرتبه شکر!
بله دیگه٬ بعد از سالها تحقیق و پژوهش در این زمینه گروهه ۲ نفره ای از دانشمندا متشکل از من و خودم موفق به کشف بیماری جدیدی شدیم که تا به حال در هیچ جاندار و بی جان دیگه ای یافت نشده الا من و خودم!
اصلا کل امتحانا رو بذارین کنار٬ کاری به اون ۵ تا ندارم٬ فقط همین آخری رو داشته باشین!!...
ساعت ۱۱: امتحان آمار و احتمالات مهندسی
ساعت ۱۳:۱۰: خونه
ساعت ۱۶: ای بابا٬ تازه امروز امتحان دادما٬ یه روز استراحت کنم که٬ از امشب میخونم به جون خودم!
ساعت ۱۸:۵۰: آماده میشی بری کلاس
ساعت ۲۱: بذار لااقل شام که بخورم دیگه٬ تازشم الان از کلاس اومدم٬ کوری مگه؟! نمیبینی چقد خسته ام! کجا بودی ببینی تو کلاس چه انرژی مصرف کردم! (البته یا واسه اس ام اس! یا واسه خنده و مسخره بازی!!)
ساعت ۲۳: رفع خستگی نشد؟! واستا واستا جون ما همینو چک کنم تو اینترنت میام الان!
ساعت ۲۳:۳۰: ای بابا٬ مگه این فوتبالا وقتی هم واسه درس خوندن میذارن٬ گور بابای هرچی درسه٬ فوتبالو عشقه!
ساعت ۱:۳۰ بامداد روز دوشنبه: تو که میدونی اولا من شبا و نصف شبا هر کاری میتونم بکنم! غیر درس خوندن٬ پس لطفا انقد پاپی من نشو و گیر نده بهم٬ به جای اینکارا خودتم بیا اینجا٬ آب انبه بخور مثه من!!
ساعت ۲ بامداد: بالاخره کفه مرگمونو میذاریم! اشهد میخونیم چون ممکنه صبح بیدار نشیم!
ساعت ۹:۴۰: صبح بخیر٬ آقای سحرخیز! ممنون٬ چون شنیدم میگن سحرخیز باش تا کامروا شوی واسه همین زودی بیدار شدم امروز! خب آفرین پس!!
ساعت ۱۰: صبحانه و جمع کردن سفره
ساعت ۱۱: اینترنت
ساعت ۱۲: لابد میگی الانم درس بخونم٬ ها؟!! بی دین٬ کافر٬ مرتد٬ برو گمشو نمازتو بخون به جای این حرفا!!
ساعت ۱۳: برادر من٬ گرسنمه آخه ... دادااااااااش!
ساعت ۱۶: بابا٬ استراحتم لازمه دیگه٬ نمیتونم خودکشی کنم که!
ساعت ۱۷: نماز!
ساعت ۱۸: مامان: پسرجان کلاس داری امروز؟ پسرجان: آره٬ ولی چون فردا امتحان دارم و در ضمن خیلی هم حال ندارم نمیرم! مامان: امسال ماشالا باز مثکه بیشتر خوندیا. پسرجان: مامااااااان! انصافا بیشتر زحمت کشیدم! (آره جونه خودت!!)
ساعت ۲۱: امشب زود میخوابم٬ در عوض صبح زود پامیشم جون داداش میخونم دیگه!
ساعت ۱۰: موبایل رو واسه ۴ صبح کوک کردم٬ بیدار میشم انصافا اون چند ساعت رو میخونم دیگه! و گوشی رو میذارین تو گوشتون و میخوابین!
ساعت ۳:۵۹ بامداد سه شنبه: با صدای موسیقی که تا عمق جان رفته! بیدار میشی. اَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَ چه باحال٬ ۱ دقیقه دیگه موبایل زنگ میزنه٬ پیش دستی میکنی٬ واسه اینکه مزاحم خوابت نشه!!!! قبل از اینکه زنگ بزنه قطعش میکنی!
ساعت ۸:۴۰: لااقل پاشو صبحانه بخور؟! جدی میگی؟!! اومدم!
ساعت ۱۰: پاشو حاضر شو که به امتحان برسی عوضی!
ساعت ۱۰:۴۵: تو محوطه دانشگاه و جزوه به دست بالاخره!! ولی مشغول اس ام اس بازی و میس زدن به یه عزیز! (یه بارم خواستی درس بخونی بالاخره٬ حواست رفت به گوشی!!)
ساعت ۱۰:۵۵: نشستی سر جلسه با راحتترین خیاله ممکن!! انگار ۱۰ بار جزوه رو خوندی. مرسی اعتماد به نفس!!!
ساعت ۱۲:۴۰: با خوشحالی٬ در حالیکه یه نامه فدایت شوم! هم ته برگه ضمیمه کردی٬ میری برگه رو تحویل میدی!!
۱) ... و اینگونه بود که بیماریه "بیخیالیه مزمن" کشف و ضبط شد توسط دانشمندان جوان و سر به هوای کشورمون!
۲) همه امتحانا رو مطابق همه امتحانا از ۱ دبستان عالی دادم ولی امان از استادایی که نمیفهمن من چی نوشتم تو برگه!!!!
۳) مشروطی رو شاخه؟! بیخود کردی ولی آره!!!
۴) شکر که تموم شد بالاخره. همیشه مهم اینه که تموم شه٬ چه جوریش اصلا مهم نیس!! مگه نه؟!!
۵) مخاطب خاص: مجید جان دلبندم٬ آتش نشان٬ نه آتش فشان عزیزم!!
۶) مسافر کربلا داریم امشب٬ دوستمه٬ داداشمه. سعید جان چرا زودتر نگفتی؟ من میخوام ببوسمت
ولی میرین و نمیبینمت تا موقعی که بیاین به سلامتی. خدایا این مدت چرا با من اینطوری میکنی ![]()
مهری که مادرجون (مامانه مامان) از کربلا واسم سفارشی آورده بود٬ تو خونه خودش گم شد. منم میخواستمش٬ حالا خدا یکی دیگه میخواد بهم بده. به سعید گفتم تو حرم امام حسین (ع) و حرم حضرت ابوالفضل (ع) رو یه مهر نماز بخونه و اون مهر رو به ضریح ها هم متبرک کنه و برام بیاره.
۷) فعلا التماس دعا
**شاید به پی نوشتا اضافه شد.
وقتتون بخیر و خوشی.
امشب شب جمعه٬ شب ...
اجازه بدین خیلی مقدمه چینی نکنم سریع برم سر اصل مطلب:
از صبح چشم به هم زدی عصر شد. دو دلی٬ برم٬ نرم٬ خدایا چیکار کنم؟! من که از هفته پیش که دعای کمیل با دایی اینا حرم بودم تصمیم داشتم بیام این هفته٬ حالا چی شده که الان انقد شک و تردید دارم واسه رفتن؟!
سرماخوردی؟ تب داری؟ سرت درد میکنه؟ از دیشب به خاطر گلوی بسته شده از درد چیزی نخوردی؟ بدنت درد میکنه؟ حال نداری چون مریضی مثلا؟ خیله خب، باشه، قبول. اینا همه قبول ...
قبول که سرما خوردیُ مریضیُ سرت درد میکنهُ بدنتُ گلوت هم درد میکنه، قبول. ولی آیا به این هم فکر کردی که ممکنه این آخرین شب جمعه عمرت باشه؟ اگه تا هفته بعد نبودی چی؟ چیکار میکنی؟ اون موقع دیگه اگه فرضا سالم و سلامت باشی از هر لحاظ و حالت خوب باشه با فرض محال! میتونی بیایُ و مثل بقیه لذت ببری از بودن تو اون مکان؟ از شنیدن صدای روضه و گریه برای ائمه میتونی اونطوری که زنده ها لذت میبرن، لذت ببری؟
نه، نه، نه، نمیتونی. تو باید بری، تو مجبوری بری حتی اگه حالت خرابتر شه اونجا.
تصمیم قطعی گرفتی دیگه، تو باید راهی شی. سوار تاکسی میشی ...
30 ... 29 ... 28 ... 27 ... ... 0 و چراغ سبز میشهُ ماشین دوباره راه می افته ...
با صدای راننده که میگه "آقا رسیدیم حرم، بیدار شو" از خواب بیدار میشی، خدایا کی رسیدیم و کی من خوابم برده اصلا؟!
- مرسی آقا، چقد بدم خدمتتون؟
- ... تومن.
- خدمت شما.
حالا دیگه حرم روبروته. همه شک و تردید و دودلی اول میره بیرون. مطمئنی درست اومدی. شاید تا الان 200 بار اومدی حرم تو عمرت، ولی الان بازم باورت نمیشه که یه شب جمعه دیگه تو، تویی که حقیرترین و روسیاه ترین بندگان خدایی اینجا باشی. یعنی صاحبخونه، این امام خوبیها و مهربونیها، بازم منو قبول کرده؟! باورش مشکله ولی چاره ای در پذیرفتنش نداری.
بازرسی ... اذن دخول ... سلام
مثلا هوا سرده و باد میاد، واسه همین فواره یه حالته قشنگتری نسبت به همیشه به خودش گرفته.
میری داخل "رواق امام خمینی". هزاران نفر جلو چشمتن. دریای آدمه اینجا. کجا بشینم؟ خب اینجا خوبه ... یه جایی رو زمین و سنگای مرمر گیر میاری و میشینی. تو رو که پذیرفتن و قبول کردن دیگه، بگیر بشین همینجا. دعا شروع نشده هنوز. روضهء مثکه. دقت میکنی. چی داره میگه؟
شهادت؟ علی بن الحسین، سید الساجدین، امام زین العابدین؟ آها! تازه یادت میاد که بله، امروز شهادتشون بوده به روایتی. اینم از من مسلمون و شیعه! دقت میکنی بیشتر و میشنوی که سخنران یه چیزای دیگه ای هم میگه ...
کربلا ... شام ... بدنهای بی سر ... سرهای بر نیزه ... شام ... زنها و کودکان ... زینب، زینب، زینب
یه دفعه عوض میشه ...
مدینه ... شب تاریک ... علی، حسن٬ حسین ... بدن پاک و مطهر یه خانم ... دختر پیامبر که کمرش شکسته و محسنش رو از دست داده ... کسی که یواشکی از پشت سر میاد ... زینب، زینب، زینب
باز هم صحنه عوض میشه ...
تنهایی ... غربت ... بی کسی ... عظمت ... ۴ امام ... ۴ معصوم ... بقیع٬ بقیع٬ بقیع.
تا میشنوی که میگه بقیع حس میکنی داری از حال میری ولی نه٬ نه تنها از حال نمیری که حالا یارو داره رو آتیشی که از درونه تو شعله ور شده بنزین میریزه و اونو خیلی بیشتر از قبل شعله ورتر میکنه.
کم کم دعا میخواد شروع شه دیگه. یه عده دارن میرن و یه ذره خلوتتر شده. میری اون وسط مسطا میشینی. یه پسر جوون که شاید ۴-۵ سالی از خودت بزرگتره و خیلی هم چهره نورانی داره میاد کنارت میشینه. خوبه٬ کتاب دعا هم داره.
... و دعا شروع میشه:
اَللّـهُمَّ اِنّی أَسْأَلُكَ ... یا نُورُ یا قُدُّوسُ، یا اَوَّلَ الاَْوَّلِینَ وَیا آخِرَ الاْخِرینَ ... اَللّهُمَّ اغْفِرْ لی كُلَّ ذَنْب اَذْنَبْتُهُ، وَكُلَّ خَطیئَة اَخْطَأتُها ... اَللّهُمَّ اِنّی اَتَقَرَّبُ اِلَیْكَ بِذِكْرِكَ، وَاَسْتَشْفِعُ بِكَ اِلى نَفْسِكَ ... ظَلَمْتُ نَفْسی ...
خدایا ظلم کردم به نفسم٬ خدایا بدی کردم به خودم٬ خدایا من در حق خودم بدی کردم٬ خطا کردم٬ گناه کردم٬ ظلم کردم به خودم خدایا ...
... كَثْرَةِ شَهَواتی وَغَفْلَتی ... اِلـهی وَرَبّی مَنْ لی غَیْرُكَ ...
خدایا٬ پروردگارا٬ آقای من٬ سرور من٬ مولای من٬ خدای من٬ تو که میدونی من٬ من حقیر و ذلیل و خوار و کوچیک و گناهکار و خطاکار و بنده روسیاه تو٬ کسی رو غیر تو ندارم. خدای من به کی دل ببندم؟ به کی دلمو خوش کنم تو این دنیا؟ از کی کمک بخوام؟ به کی مشکلمو بگم؟ از کی راه چاره بخوام؟ به کی دلگرم باشم؟ وقتی غیر از تو کسی رو ندارم ...
... مُعْتَذِراً نادِماً مُنْكَسِراً مُسْتَقیلاً مُسْتَغْفِراً مُنیباً مُقِرّاً مُذْعِناً مُعْتَرِفاً ... فَاقْبَلْ عُذْری ... وَثاقی، یا رَبِّ ارْحَمْ ضَعْفَ بَدَنی ...
خدایا رحم کن به من٬ به بدن ضعیف و ناتوان من رحم کن٬ بدن من٬ بدن به این کوچیکی و ضعیفی و سستی٬ طاقت آتیش جهنمو نداره٬ طاقت خشم و عذاب تو رو نداره ...
... یا اِلـهی وَسَیِّدی وَرَبّی ... وَاعْتَقَدَهُ ضَمیری مِنْ حُبِّكَ ... یا سَیِّدی وَاِلـهی وَمَوْلایَ ... یا كَریمُ یا رَبِّ ... وَاَنَا عَبْدُكَ الضَّعیـفُ الـذَّلیـلُ الْحَقیـرُ الْمِسْكیـنُ الْمُسْتَكینُ ... صَبَرْتُ عَلى عَذابِكَ فَكَیْفَ اَصْبِرُ عَلى فِراقِكَ ...
خدای من٬ سرور من٬ حالا گیریم که من عذاب تو رو تونستم تحمل کنم٬ فرض رو بر این میذاریم که من بتونم آتیش جهنمتو تحمل کنم٬ آقای من دوری تو رو چگونه تحمل کنم ...
[- امیر جان٬ عزیز من٬ مگه یادت رفت بیرون٬ قبل اومدن چه قولی دادی به من٬ ها؟ قول دادی چون دستمال کاغذی یادت رفته بیاری با خودت و فقط ۲ تا از قبل تو جیبت مونده٬ در حد همون ۲ تا دستمال فقط گریه کنی! تو الان میخوای خودتو هلاک کنی عزیزم.
- وجدان جان لطفا خفه شو و بذار من به کارم برسم٬ تو این کارا دخالت نکن. تازشم من تو عمرم ۱۰۰۰ بار قول دادم و زدم زیرش٬ اینم یکی مثل همونا٬ چه فرقی میکنه مگه!]
... وَلاََصْرُخَنَّ اِلَیْكَ صُراخَ الْمَسْتَصْرِخینَ ... یا وَلِیَّ الْمُؤْمِنینَ، یا غایَةَ آمالِ الْعارِفینَ، یا غِیاثَ الْمُسْتَغیثینَ، یا حَبیبَ قُلُوبِ الصّادِقینَ، وَیا اِلهَ الْعالَمینَ ...
یا غِیاثَ الْمُسْتَغیثینَ٬ یا غِیاثَ الْمُسْتَغیثینَ٬ یا غِیاثَ الْمُسْتَغیثینَ. ای فریاد رس بدبختا و بیچاره ها٬ ای خدایی که به داد مشکل دارا و گرفتارا میرسی ...
... یا مَوْلایَ فَكَیْفَ یَبْقى فِی الْعَذابِ وَهُوَ یَرْجُو ما سَلَفَ مِنْ حِلْمِكَ ... فى هذِهِ اللَّیْلَةِ وَفی هذِهِ السّاعَةِ ... كُلَّ جُرْم اَجْرَمْتُهُ، وَكُلَّ ذَنْب اَذْنَبْتُهُ، وَكُلَّ قَبِیح اَسْرَرْتُهُ، وَكُلَّ جَهْل عَمِلْتُهُ، كَتَمْتُهُ اَوْ اَعْلَنْتُهُ اَخْفَیْتُهُ اَوْ اَظْهَرْتُهُ ... بِرَحْمَتِكَ اَخْفَیْتَهُ، وَبِفَضْلِكَ سَتَرْتَهُ ...
خدایا در این ساعت و در این لحظه٬ هر بدی و زشتی و گناه و خطایی که کردم٬ چه در آشکار و چه در پنهان٬ خدایا به فضل و کرم و حلم و بخشش خودت از ما نادیده بگیر و ما رو بیامرز ...
... مِنْ اَحْسَنِ عَبیدِكَ نَصیباً عِنْدَكَ، وَاَقْرَبِهِمْ مَنْزِلَةً مِنْكَ ... وَجُدْ لی بِجُودِكَ وَاعْطِفْ عَلَیَّ بِمَجْدِكَ وَاحْفَظْنی بِرَحْمَتِك ... وَاجْعَلْ لِسانى بِذِكْرِكَ لَهِجَاً وَقَلْبی بِحُبِّكَ مُتَیَّماً وَمُنَّ عَلَیَّ بِحُسْنِ اِجابَتِكَ ... فَاِلَیْكَ یا رَبِّ نَصَبْتُ وَجْهی وَاِلَیْكَ یا رَبِّ مَدَدْتُ یَدی ...
حالا که منو بخشیدی و از بدیهام گذشتی٬ حالا بیا دستمو بگیر و کمکم کن٬ کمکم کن بنده صالح و پاک تو باشم٬ کمکم کن زبانم فقط به ذکر تو مشغول باشه٬ کمکم کن ...
... فَبِعِزَّتِكَ اسْتَجِبْ لی دُعائی ... یا سَریعَ الرِّضا یا سَریعَ الرِّضا یا سَریعَ الرِّضا ...
خدایا دعایم را بپذیر و آن را استجابت کن٬ ای خدایی که سریع راضی میشوی ...
... یا مَنِ اسْمُهُ دَواءٌ وَذِكْرُهُ شِفاءٌ ...
آهاااااااااااااااای اونایی که مریض دارن٬ کجایین؟ کجایین تا دعا کنیم همه با هم واسه مریضتون و از خدا بخوایم تا زودتر شفای کامل رو عطا کنه بهش ...
... یا سابِـغَ النِّعَمِ، یا دافِعَ النِّقَمِ، یا نُورَ الْمُسْتَوْحِشینَ فِی الظُّلَمِ ... صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد ... وَسَلَّمَ تَسْلیماً كَثیراً .
خدایا ...
پی نوشت:
۱) " اللهم عجل لولیک الفرج "
۲) دعا واسه مریضا٬ گرفتارا و مشکل دارا٬ واسه نیازمندا٬ واسه وضعیت اخلاقی و فرهنگی جامعه٬ واسه جوونا٬ دخترا و پسرا٬ واسه عزیزای از دست رفته و واسه رهایی همه مظلومین از چنگال ظلم و ستم.
۳) بعد اینکه از رواق امام در اومدم٬ تو صحن رضوی٬ با اینکه هوا مثلا خیی سرد بود و منم یه ذره لباس کم پوشیده بودم٬ دلو به دریا (ببخشید به حوض!) زدم و یه آب خنکی به دست و صورت (تا با یه قیافه تابلو نریم خونه!)
۴) هفته پیش بودا! ببین به چه سرعت یه هفته رد شد ...
دایی و زندایی و تو بغلشون سپهر محمد عزیزمون٬ دارن دعای وداع با امام رضا (ع) رو میخونن
۵) امشب با شبای دیگه فرق داشت؟! منظورم شبای جمعه دیگه اس!
۶) ۳ تا امتحان دادم٬ ۳ تای مهمترش مونده! (... بابای امتحان!)
۷) ملتمس دعای تک تک خواهران گل و برادران عزیز هم هستیم![]()
* شهادت سید الساجدین٬ امام زین العابدین رو تسلیت میگم (شرمنده دیر شد!)
** نزدیک ۳ ساعت زمان برد.
سلام
مقدمه:
بدون حرف اضافی میریم سر اصل مطلب:
سناریوی اول
من دارم یه شیشه دوغ عالیس و یه سطل ماست بشیر از تو یخچال ورمیدارم و رو پیشخوان مغازه میذارم که در همین حین یه دختر خانمی که کمی قدش از من بلندتره و ۱۰۰۱ قلم آرایش رو صورتش دیده میشه و قیافه اش از من خیلی جا افتاده تره! وارد مغازه میشه. من تا این خانم رو میبینم رومو کاملا به طرف دیگه بر میگردونم و سقف و در و دیوار رو نگاه میکنم! ...
دختر: سلام٬ ببخشین فویل قلیون دارین؟
هاشم آقا: سلام علیکم٬ بله الان میدم خدمتتون.
هاشم آقا با یه جعبه تو دستش بر میگرده: از همینا خوبه؟
دختر: از ایناس؟! عیب نداره٬ یه دونه بدین. توتون هم دارین؟
هاشم آقا: نه متاسفانه٬ تموم شده.
و دختر پولشو که ۲۰۰ تومن میشد میده و میره.
سناریوی دوم:
من خریدا رو گذاشتم تو ماشین٬ با بابا رفتیم یه قدمی بزنیم تو خیابون ...
بابا: فردا امتحان داری؟
من: نه٬ پسفردا دارم.
بابا: چندتا دیگه مونده؟
من: ۴ تا.
بابا: چندتا دادی؟
من: ۲ تا.
بابا کمی روشو برمیگردونه سمت من و با نگاهی که معنیشو من میفهمم!: خب٬ چطور بوده امتحانا تا الان؟
من در حالیکه دستامو مثل قنوت نماز رو به بالا میبرم: خــــــــدا رو شکر٬ خوب بوده تا الان!
بابا: خب٬ خدا رو شکر!
نتیجه گیری:
سناریوی اول حالت تاسف و غصه من رو مثل همیشه که با این چیزا روبرو میشم رو برانگیخت. آخه خواهر من چرا؟ چرا اینطوری؟ هنوز یه نوجوونی ولی قیافت مثل خانومای ۳۵ ساله شده٬ چرا؟
سناریوی دوم نتیجه ای نداره!
۱) ۵شنبه٬ شنبه٬ ۱شنبه٬ ۳شنبه و تمام!
۲) جواب آزمایش مامانو گرفتم و دکتر هم گفت هیچ چیزی نیس. خدا رو شکر و به خاطر
دعاتون بینهایت ممنون ![]()
۳) دایی اینا دیشب به وقت ایران و ظهر به وقت خودشون رسیدن خونشون به سلامتی.
۴) غزه هم که دیگه فعلا آتش بس اعلام شده خدا رو شکر.
۵) اوباما هم که رفت خونش!
۶) آرزوی بهترینا رو واسه هممون دارم.
۷) همه همدیگرو دعا کنیم.