|
پنجره اي رو به حرم آقاي مهربانيها ...
|
سلام
اين پست سه بخش عكس داره.
بخش اول مربوط به آقاجون!
بخش دوم مربوط به تشييع پيكر پاك عمو عبدالحسين (شهيد برونسي عزيز)
و بخش سوم هم چند تا عكس از مهمونيي هست كه تو دانشگاه ما برگزار شد با حضور دو عزيزي كه از طرف خدا اومده بودن پيش ما!

چهره اي دوست داشتني!:)
ديشب به مدت چند دقيقه! در خدمتشون بوديم بعد نماز مغرب عشا
هادي جونم كه خيلي خوشكل و خواستنيه ماشالا هزار ماشالا :****

ارتباط مناظر با حرم با خودتون! شايدم بي ربط باشن البته!!!








شنبه قبل، روز شهادت مادر جان











دو تا مهموناي خوشكلمون، يكي 16 ساله و يكي 57 ساله
كاش منم يه روز ...

آقاي دلبريان عزيز دل :*

حاج آقاي نيكبين دوس داشتني :*





آقاي دلبريان عزيز، اين عكس شهيد قوام عزيز رو براي شما گرفتم! ... :)
تو مسجد ديدمش
بعد نماز مغرب عشا
گفتم چرا اينجا واستادي عزيزم؟ برو اونجا بشين، ميارم برات
گفت مجلس عزاي مادرمه، خب منم بايد كمك كنم، جلوي مهمونايي كه ميان ازين شيركاكائوها بذارم ديگه
گفتم قربونت برم، تو چقد پاك و معصومي، صف اول نماز كه بودي، حالا هم اومدي كمك كني، واسه همه دعا كن
در حاليكه چشاش قرمز شده بود، با صداي زيري گفت من خيلي گناهكارم، لياقت صف آخر نمازم ندارم، نميدونم چرا صف اول گذاشتنم
پاهام سست شده بود، چشمام ميسوخت، خدايا اين كوچولوي معصوم ميگه گناهكاره، من كجاي كارم؟
دو زانو زدم جلوش، بوسيدمش و گفتم فقط دعام كن عزيزم ...
پي نوشت:
1) سلام
2) آقاجونم تسليت
3) ممنون كه تو هر شرايطي كه باشه، زائرتو راه ميدي ...
4) عزيزان، التماس دعاي عمل واسه همه ...
5) ضمنا زيارت همه مونم قبول
پيدا بود، از نگاه گناه آلود من پنهان بود
جنازه شو شرق دجله در حاليكه سري به بدن نداشت پيدا كردن
:((
پي نوشت:
1) اوستاي عزيزم، عمو عبدالحسين، پسر زهراي مرضيه (س) ...
2) دست منم بگير تو رو به مادر قسم. منو از اين منجلاب نجات بده عمو :((((((((
3) منم قاطي تشييع كننده هات راه بده و قبولم كن
4) بميرم برات عزيزم، بميرم واسه غيرتت، واسه شجاعتت، واسه مردانگيت، واسه ايستادگي و مقاومت و صبر و ايثار و تقوا و تذهيب نفس و پاكي عمل و زلالي روح و دستاي پينه بستت :(((((((((((((((((((
وقتي صحنه هايي از حضور اين دختر خانم محجبه ي مسلمون، قبل از اسارتش، بين مردم كه در حال شعر خوندن بود رو ديدم ...
گريه م گرفت
خيلي گريه م گرفت
نه واسه دختري كه حالا پيش خدا به آرامش حقيقي رسيده
واسه خودم و خودمون كه دين و قرآن و پيامبر و معصومينمون و حتي خدامون رو واسه لحظه اي لذت، واسه پول بيشتر، واسه كم نياوردن جلو اين و اون، واسه واسه واسه واسه ... واسه هرچيزي، بيخيال ميشيم و پشت ميكنيم به تنها چيزايي كه خوشبختي و سعادتمونو تضمين ميكنن و غافل از اينكه ...
حالم بهم خورد از خودم
ولي كاش همونم درس عبرتي ميشد (كه نشد)
كاش ...
پي نوشت:
1) مثلا ادعاي شيعه بودن و منتظر منتقم خون اباعبدالله بودن رو هم دارم، اما سر جو غيرت ندارم كه به خاطرش ...
2) اينا چقد وحشين كه نه به يه دختر 20 ساله رحم ميكنن، نه به قرآن، نه به مسجد، نه به هيچي
خدايا لعنتشون كن، نفرينشون كن، گرفتار سختترين عذابات كن اين ملعوناي بي همه چيز رو كه بويي از حيوانيت هم نبردن
3) امام زمان، دوست دارم، ولي خيلي غلطا هم كردم كه ميدونم ناراحتتون كرده خيلي. چيكار كنم؟ :((