تبليغاتX
تنهام نذار آقا ...
پنجره اي رو به حرم آقاي مهربانيها ...
سلام آقاجون


ولادت پدر بزرگوارتون و روز خودتون مبارك


پي نوشت:

1) ميدونم خبر از دلم داري ...

2) دعاش كن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 20:9  توسط غلام آقاجون  | 

بسم الله النور


ولادت با سعادت آقا امام جواد (ع) مبارك همه :)

 

سلام

قبل از هر چيز:

1) اين يك داستان تخيلي، يك رمان، يك دلنوشته، يك روياپردازي يا ... نيست.

2) اين اتفاق براي خودم رخ داده (همين امروز، 1شنبه، 22 خرداد سال 90)، اول قصد بازگو كردنش رو نداشتم، اما بعد تصميم گرفتم بگم، شايدبراي  بعضيا كه نياز به تلنگر دارن، يا اونايي كه لازمه يه چيزايي بهشون يادآوري بشه مفيد فايده باشه.

3) اصلا دوست ندارم كسي فكر كنه با بازگو كردن اين اتفاق، قصد خودنمايي، تظاهر، رياكاري يا ... رو دارم. خدايا اگر اين قصدو داشتم لعنتم كن!

 

از خواب بيدار شدم.

موبايلو كه واسه 4:15 كوك كرده بودم نگاه ميكنم، 3:25. پس هنوز تا اذون صبح تقريبا 5 دقيقه زمان هست. دوباره سرمو ميذارم و 10 دقيقه اي چرت ميزنم. ميرم وضو ميگيرم و نماز صبحمو ميخونم و ...

تا ميخوام دوباره بخوابم ساعت شده 4:10. خوابم ميبره، يه خواب عميق ...

 

يهو ميپرم از خواب. چشمام كاملا بازه بازه. ضربان قلبم به طرز خارق العاده اي بالاس. باورش سخته. اما حقيقت داشت. نگاه ميكنم و ميبينم داره از در اتاق مياد تو. عين يه نسيم، يه وزش باد، يا عين يه توده هواي گرم يا انرژي خاص. ديده نميشه ولي احساسش ميكني با همه وجود. هيچي به ذهنت نميرسه، فقط زمزمه ميكني:

" اشهد ان لا اله الا الله ، اشهد ان محمدا رسول الله ، اشهد ان علي ولي الله " و شهادت بر ولايت حضرت علي (ع) رو تكرار ميكني بارها و بارها. هيچ چيز در اختيار تو نيست. همه ي اين اتفاق در كمتر از چند ثانيه رخ داده. يه لحظه احساس ميكني اون تب و تاب از نقطه ي اوج خودش كمي فاصله گرفته. اولين چيزي كه به ذهنت ميرسه چرخوندن بالشت هست، رو به قبله ميخوابي: " حالا كه قراره بميرم، واستا رو به قبله باشم " ...

خوابت ميبره در همون حالت. خواب ميبيني تو همين اتاق خودتي، يه روحاني با عباي خاكستري رنگش نشسته و مشغول صحبته. كس ديگه اي اونجا نيست. يه نگاه به بالا ميكني، سقف اتاق نم زده، قسمت زيادي از گچاش ريخته، و رو سقف پر از مگس و حشراتيه كه صحنه ي مشمئز كننده اي رو برات رقم زده.

قضيه اي كه در عالم واقعيت برات اتفاق افتاده رو، تو خواب، براي اون روحاني تعريف ميكني، يهو با حالت وحشتزده اي از جاش بلند ميشه و ميره گوشه ي اتاق خودشو ميچسبونه به كنج اتاق. ترس و وحشت تو صدا و چهره و حركتش واضحه. با صداي لرزان و متعجبي بهت ميگه: " تو روحي؟؟ "

تازه به خودت مياي: " نكنه من روحم؟ نكنه مردم؟ " دست ميكشي به بدنت.

دوباره از خواب ميپري. با چشماي باز. باز هم ضربان قلبت به طرز وحشتناكي بالا رفته. همه ي وجودت داره ميلرزه. حالا ديگه ذكر " يا الله " شده ورد زبونت و يه ريز داري تكرار ميكني: " يا الله يا الله يا الله ... "

ذره اي آرومتر ميشي. اولين چيزي كه به ذهنت ميرسه صدقه گذاشتنه. صدقه رو ميندازي تو صندوق و مياي تو اتاق و قرآنتو باز ميكني، ميبندي و دوباره باز ميكني: جزء 16، سوره ي مباركه طه، ابتداي آيه 126. تا آخر صفحه رو ميخوني و بعدشم ترجمه ي اين آيات. ترجمه ي آيه ي 126، دنيا رو برات تيره و تار ميكنه. مضمون ترجمه ش اينه كه: " امروز (روز قيامت) تو رو نابينا و كور محشور ميكنيم، زيرا كه آيات ما در دنيا به تو رسيد و بدان عمل نكردي "

يهو به خودت مياي. خدايا ...

خدايا من زنده ام. من زنده ااااااااااااام هنوز.

از شدت خوشحالي دستاتو مشت ميكني به سمت آسمون. من زنده ام هنوز، يعني هنوز وقت هست، يعني آيات رسيده، هنوز وقت دارم براي عمل كردن بهشون ...

به سرعت وضو ميگيري و با آخرين سرعت زمين رو به مقصد آسمون هشتم (حرم آقاجون) ترك ميكني در حاليكه از خوشحالي سر از پا نميشناسي و تو ماشين با خودت داد ميزني كه : " امام رضاااااااااااااا دارم ميااااااااااام " ...

 

اميدوارم خدا ازمون راضي باشه

لحظه ي مرگ و جدايي از اين جسم، برامون سخت نباشه

اميدوارم با اعمال و رفتارمون، هر لحظه آماده ي رفتن باشيم

اين پديده ي كاملا طبيعي براي هر كدوم از ما حداقل! يكبار اتفاق ميفته و اصلا چيز عجيبي نيست. عجيب اونه از چيزي كه خبر داريم باهاش مواجه ميشيم خواه ناخواه، دير يا زود، گاهي انقــــــــدر غافل ميشيم كه ...

 

تعجيل در فرج آقا صلوات

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 19:9  توسط غلام آقاجون  |