|
پنجره اي رو به حرم آقاي مهربانيها ...
|
سلام
عکسای قسمت اول رو دیدین؟
تا جایی رسیدیم که غروب شنبه (۲۲ اسفند) بود و معراج شهدای شهید محمودوند بودیم
حالا ادامه عکسا و سفرنامه تصویریمون:
صبح ۱شنبه رفتیم پاسگاه زید یا همون ایستگاه حسینیه که بهش حسینیه میگن در ۱ کلام!






یکی از راویان عزیزمون٬ حاج علی آقای آرام که الحق فامیلشون زیبندشونه کاملا!
فامیلشون یه "گُل" کم داره البته!




یه زیارت شهدا بخونیم و بریم داخل
بسم الله الرحمن الرحیم
السلام علیکم یا اولیاءالله
...


متی ترانا و نراک ... :((


واکسیه٬ واکســــــــــــــی! آقا واکس بزنم کفشاتونو؟؟
۱ صلوات بفرستین براش :)

بعدش رفتیم و رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به ...
آخ
اروندکنار
چقد دوست دارم من


:(( ...

یادشون بخیر ...

حالا بریم پیششون!

این وسط یه خاطره ای تعریف کنم براتون
البته تُف به ریا ها! ولی خب خاطره س دیگه٬ جالبه
رسیدیم اروند٬ نزدیک اذون بود٬ تا بچه ها برن wc! و وضو و این حرفا٬ دیدیم طول میکشه و نماز اول وقتمون میپره. از اون جایی که وضو سلاحیه که اکثر اوقات همراهمه! (جون میده واسه دعوا!! خیلی اسلحه ی خوبیه) سریع رفتم لب آب و قاطی یه گروهی شدم که مشغول نماز بودن و ته صف اول واستادم. نمازا که خونده شد٬ روحانی که نماز به امامتش برگزار شده بود واستاد به سخنرانی و منم رفتم کمی اونورتر! تا ۲ رکعت نماز زیارت بخونم لب آب قربة الی الله! تازه قامت بسته بودم که متوجه شدم یه قایق بزرگ از وسط آب داره رد میشه و سریعا انتظامات اروندکنار اومدن و مردم رو کمی به عقب هدایت کردن و گفتن موجش میاد تو ساحل! حالا ما نه راه پس داریم نه راه پیش! هیچی آقا٬ بدون آوردن خمی به ابرو به کارمون ببخشید نمازمون ادامه دادیم. از قنوت بود که آب اومد تو ساحل. من فقط نگران تسبیحم بودم که آب اونو با خودش نبره که شکر خدا نبرد! به جای مهرم که رو خاک همونجا سجده میکردیم. خلاصه سرتونو درد نیارم٬ رفتیم رکوع٬ آب اومد و یه خورده لباسم خیس شد٬ صدای روحانیه که داش با بلندگو حرف میزد تو گوشم پیچید: " بله هنوز هم هستند جوانانی که نماز خود را حتی در سختترین شرایط ... " (خندم گرفته بود ناجووووووووووور!:دی)
رفتم سجده٬ شاید بهترین سجده عمرم بود٬ سجده بر آب اروند ...
لباسام که دیگه کلا خیس شد٬ ولی تابش آفتاب شدید بود و زود خشک شد.
عالی بود. اتفاقا پارسالم دقیقا تو همین اروند یه خاطره مشابه اتفاق افتاد برام!! ولی به جای آب٬ گِل و لجن بود!!:دی
این هم از یادمان زیبای ۸ شهید گمنام غواص اروند

با ذکر یک صلوات روحشون رو شاد کنیم
اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم



اینم یه مسجدی که تو بندر فاو عراقه(اون ور آب)
پارسالم ازش عکس گرفتم٬ این ۱ سال چه زود گذشت ...


چقد دوس داشتنیه این مرد٬ حاج خلیل موحدُ میگم
لب اروند٬ دل همه مونو کربلایی کرد ...

بازار دس فروشا و جنسای اونور آبی! داغه داغه همیشه


از اروند٬ رفتیم خرمشهر
مزار شهدای گمنام خرمشهر
همونجا ناهارم خوردیم
رو شهدا!!:دی (مهمون نوازی به این میگنا!)
یه صلوات ختم کنین براشون






به اسامی و زمان شهادت این عزیزان توجه کنید:




متوجه شدین؟ ۱ پدر و ۳ پاره ی تنش٬ در اولین روز حمله ی ...
ولادت: ۲۲/۱۱/۶۱
شهادت: ۲۵/۱۱/۶۲

بیشتر افراد این عکس مربوط به اتوبوس شماره ۱ ما هستن که از کوچولوها!! تشکیل شدن
(سال اولیا و دومیا)


بعد مزار شهدای گمنام خرمشهر٬ راه افتادیم سمت شلمچه ...
غروب شلمچه بودیم و نماز مغرب عشا هم.
عالی بود٬ اصن عالی چیه؟
آقای دلبریان که از روایتگران بسیار خوب مشهدی هستن و چندین و چند برنامه روایت فتح اجرا کردن واسه شبکه ۱ سیما٬ اومدن و چند کلمه ای دل همه رو به آتیش کشیدن ...






و در پایان یه قرار همه با هم گذاشتیم:
" ساعت ۸ شب٬ شلمچه٬ پشت فنسا٬ به یاد شهید جلیل محدثی فر "
(به شدت دارم میلرزم الان!!)
آقای دلبریان:
بچه ها هروقت خواستین گناه کنین یادتون بیاد از همین قرارمون:
ساعت ۸ شب٬ شلمچه٬ پشت فنسا٬ به یاد شهید جلیل محدثی فر
بچه ها٬ چند روز دیگه برمیگردین شهرتون٬ شهر شیمیایی شده٬ مبادا ما شیمیایی شیما ...

پی نوشت:
۱) ببخشید طولانی بود
۲) اینا همش مربوط به ۱شنبه٬ ۲۳ اسفندماه۱۳۸۸
۳) شادی روح همه مون علی الخصوص شهدا و درگذشتگانمون اجماعا یه صلوات محمدی پسند
۴) آقاجون٬ هر جا میرفتیم سلامتو حسابــــــی به شهدای انجا میرسوندم٬ ولی شلمچه ...
آخه تو خودت اونجا بودی٬ مادرمونم همینطور :((
۵) فدات شم!
۶) قول میدم عکسای بعدی رو زودتر بذارم!!
۷) فردا میانترم نظریه زبان دارم!
۸) یا علی بن موسی الرضا و التماس دعا ...