تبليغاتX
تنهام نذار آقا ... - یه روز قشنگ با خاطره های...!!!!
پنجره اي رو به حرم آقاي مهربانيها ...
سلام

ً مطلب امروز دارای 2 بخشه، شاید یه کم طولانی بشه شرمنده.


بخش 1:

امروز (3شنبه 26/9/87) یه روز خیلی قشنگه، یه روز برفی. اولین برف رسمیه! که میباره (چون یه بار دیگه هم چند روز پیش در حد دو دونه برف از آسمون اومد!!)

با اجازتون ساعت 8-10 میانترم داشتیم که مثل همیشه ...!

بعد امتحان تصمیم گرفتم برم نمایشگاه هفته پژوهش که در محل دائمیه نمایشگاههای مشهد برگزار میشه.

چه برفی بود اونجا!!!!! تو شهر انقد نبود، ولی اونجا چون نزدیک کوه و ارتفاعش بیشتره برف بیشتری اومده بود.

امروز هم ظاهراً (از شانسه ما دیگه!) تمامه دخترای دبیرستانا و راهنماییها رو آورده بودن نمایشگاه (میدونستن من میخوام بیام!)، تا چشم کار میکرد دختر دیده میشد امروز!

از در اصلیه نمایشگاه رد شدیم، ما هم ذوق زده به خاطر برف!، گفتیم یه عکسی بگیریم...
























چشمتون روز بد نبینه!٬ تا این عکس رو گرفتم دیدم از پشته سرم صداهایی میاد٬ فقط گوشا رو تیز کردم...

"نفر ۱: یارو عاشقه!

نفر ۲: ببین داره عکس میگیره

نفر ۳: وایییییییی چه با احساس!! ..."

منم که مثله همیشه بچه مثبتُ سر به زیر داشتم و ضمن کشیدنه مقادیری خجالت٬ نثار روحه خودم کمی لعنت میفرستادم که تو غلط کردی امروز اومدی اینجا!! ولی چاره ای نبود٬ راهی بود که اومده بودم و برگشتی هم نداشت!

تقریباً ۱:۳۰ ساعت تو خود نمایشگاه بودم و یه چرخی زدم. اومدم بیرون و یه چرخی هم تو محوطه زدم٬ چند تا عکس گرفتم...

بعد٬ از نمایشگاه اومدم بیرون. نزدیک نمایشگاه یه میدون هست که تبدیل به یه قبرستونه کوچیک شده همونجا...

سریع یه تاکسی گرفتم و برگشتم خونه.


پی نوشت بخش ۱:

۱) از تمامیه خانم ناظما و خانم معلمای محترم (یا به نوعی محترمه!) عاجزانه التماس میکنم به فکر این بچه ها باشید!!!

۲) نمیشد راه بری تو اون خراب شده٬ یا به این میخوردی یا به اون.



بخش ۲:

دایی امشب به امید خدا میرسه دیگه...

الان حتماْ تو هوا هستن!!

اینم اون خانواده خوشبخته ۳ نفره...

دایی یه انسانه کامله به نظره من٬ یه انسانه واقعی٬ یه مسلمونه واقعی٬ یه شیعه درس حسابی و من تا ابد الدهر بهش مدیونم٬ دایی بود که منو به راه درست تری هدایت کرد.

دایی قبلا هم بهت گفتم٬ بازم بهت میگم تا قیامت مدیونتم٬ ممنون و مچکرتم!

با اینکه مثلا تو بلاد کفر! زندگی میکنن ولی همیشه جلسات قرآن و دعا و تفسیر تو خونشون برگزار میشه. حتی روز عرفه هم دعای عرفه رو تو خونشون برگزار کردن.


پی نوشت بخش ۲:

۱) با اینکه قبلاْ واسه قضیه قرعه کشی آدرس اینجا رو بهت داده بودم٬ نمیدونم هنوزم میخونی اینجا رو یا نه ولی میخوام بهت بگم عاشقتم٬ والسلام!

۲) تو این عکس٬ نفر سمت راست عکس (یه آقاییه) پسر داییه داییه!! یا پسر داییه مامان که اونم واسه فوتبال اومده. ۱ سال از دایی کوچیکتره.

۳) اسم و فامیل دایی هم "مسعود آگاه".

۴) اگه دوس دارین بیشتر آشنا شین: دایی!!



پی نوشت کلی!!:

۱) اینم یه جورشه دیگه!!٬ هر قسمت یه پی نوشته مخصوص به خودش داره!

۲) پساپس!!! ولادت امام هادی (ع) و پیشاپیش عید بزرگ شیعیان جهان رو به شما تبریک و تهنیت عرض میکنم.

۳) قسمت شه٬ ایشالا فردا صبحه علی الطلوع بریم پیشه آقاجون.

۴) مثله همیشه محتاجه دعاهای شما عزیزانیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 14:21  توسط غلام آقاجون  |