|
پنجره اي رو به حرم آقاي مهربانيها ...
|
سلام
بالاخره دایی ما به اتفاق خانوادش رفتن
.
خیلی خوش گذشت این مدت...
دور هم بودنامون٬ ناهار و شامایی که با هم بودیم (پونک یادته دایی؟! تو که
میدونی من کل کل غذا خوردن باشه کم نمیارم! فقط میخواستی ما رو خراب کنی جلوی همه
دیگه؟! دارم واست!! این دفعه که بیای نشونت میدم!!
)٬ یه باری که فوتبال
رفتیم که حامدم اومد!! خیلی باحال بود٬ حسینیه ای که نزدیک خونه خاله بود و غذایی
که اونجا نرسیدیم بخوریم!٬ مسجد سجاد! و ...
اینا همه باحال بود٬ عالی بود٬ فوق العاده بود٬ خیلی خوش گذشت ولی ...
وقتایی که با تو حرم بودم یه حال وصف ناشدنی بود٬ انگار خیلی به آسمون نزدیکتر بودم٬ یه احساس خوشایند که در بیان نمیگنجه٬ دو بار دعای کمیل٬ روز عاشورا٬ شب عاشورا٬ شب تاسوعا٬ ۵-۶ باری قسمت شد با شما مشرف شیم قسمتی از بهشت.
امیدوارم٬ آرزو دارم٬ عاجزانه و صمیمانه از ته دل از خدا میخوام٬ همیشه و همه جا و در همه حال٬ سالم و سلامت و موفق و پیروز و سربلند٬ زیر سایه عنایات ویژه خدا و آقا امام زمان (عج) بمونین خانوادگی!
۱) امروز (جمعه٬ ۲۷/۱۰/۸۷) دایی اینا از مشهد رفتن تهران. فردا شب هم از تهران میرن آمستردام و بعدشم (فکر میکنم) واشنگتن و دوشنبه ظهر به امید خدا میرسن خونه شون. این عکسیه که تو فرودگاه مشهد٬ از پشت شیشه گرفتم ازشون:
۲) اینم از خورشیدی که در دست من قرار داره!:
۳) دقت کردین بخشی به نام "موسیقی" به اینجا اضافه شده؟! اگه دقت نکردین٬ حالا دقت کنین!
۴) التماس دعا برای ظهور آقامون٬ آزادی غزه٬ شفای بیمارا٬ رفع مشکل گرفتارا و روا شدن حاجت حاجتمندا.