تبليغاتX
تنهام نذار آقا ... - روزای فوق شلوغ من!
پنجره اي رو به حرم آقاي مهربانيها ...
سلام مثل همیشه

امروز روز شلوغ پلوغی رو داشتم...

صبح بعد رایت تمرین و تحقیقم رو CD که باید موقع امتحان به استاد تحویل میدادم رفتم خرید. بعدش با مامان رفتم آزمایشگاه تا مامان آزمایش بده (یه ذره ناخوش احواله٬ دعا کنین٬ ممنون) (خانم دکتر داشت از دست مامان خون میگرفت و از من عصاره وجودمو) بعدش اومدیم خونه٬ من یه کم تو اینترنت چرخیدم! (در حالیکه هنوز هیچی واسه امتحانم نخونده بودم!!). اذون داده بودن٬ نماز خوندم و کلی چیزی خوردم.

تا موقع ساعت شده ۱ ظهر. حاضر شدم و رفتم دانشگاه٬ ۱:۳۰ یونی! تشریف داشتیم٬ ۴-۵ تا از بچه ها رو دیدم و به یه نفر زنگ زدم (مثلا زودتر از خونه در اومدم که دانشگاه درس بخونم خیر سرم! هنوز چیزی نخونده بودم غیر ۱-۲ صفحه!!) رفتم سالن مطالعه٬ مثل حموم عمومی بود! (به نظرم قسمت خواهران سنگ پا گم شده بود! نکته: سالن مطالعه برادران و خواهران در دانشگاه ما یه جاس فقط یه قسمت شیشه ای این دو قسمت رو به زور یه کم از هم جدا میکنه٬ در حدی که دیده نشیم!!)

۱ ساعت مثلا درس خوندم (فقط ورق میزدم الکی جزوه رو!! تازه بنده اصلا سر کلاس تشریف نداشتم!). خلاصه رفتیم سر جلسه (امتحان ساعت ۳ بود) CD هایی که رایتیده بودم! رو تحویل دادم و سپس چرندیاتی در برگه نوشتیم در حد بوندسلیگای آلمان! (برگه های من واسه استادا حالت زنگ تفریح و رفع خستگی داره٬ میخونن و میخندن حسابی٬ همه امتحانا همینطوریه). تا ۴:۱۵ اونجا بودم. بعد کم کم اومدم سمت خونه٬ تا یه جاهایی پیاده اومدم. ییهو (از اونجاییکه دیدم خونه رفتن سودی نداره اون موقع!) به سرم زد برم یه جایی!! (یه جای بزرگه٬ نمیگم کجا تا تو کف بمونین!!) تو اونجا رفتم نمازمو هم خوندم تو نمازخونه ش! ساعت ۵:۴۵ رسیدم خونه. چیزی خوردم و به پیشنهاد خواهران محترمه مجبور شدم! شیرموزی مخصوص و در خور شان اونا! درست کنم. هنوز اون شراب بهشتی!! رو نریخته بودم تو لیوان واسه خودم که کسی با موبایل ما تماس گرفت و ما مجبور به ترک خونه شدیم! ساعت ۶:۳۵ اومدم بالا. یه نماز دیگمو خوندم٬ آهنگمو گوش دادم٬ شیرموزمو خوردم (۳ لیوان! این دفعه کمتر خوردم نسبت به بقیه اوقات)٬ راه افتادم سمت کلاسم. ۷-۹ شب هم کلاس داشتم جای دیگه (غیر یونی). کلاس هم که اِندِ خسته کنندگی! (نمیدونم روحم بیشتر خسته شد یا جسمم سر کلاس!!) وقتی سر کلاس بودم دیدم خیلی حوصله ام سر رفته٬ بعد مدتها دس به کار شدمو یه اس ام اس رو با مضمون اینکه "دست تنگیمو لطفا اگه اس ام اس داری بفرست"٬ واسه ۶۳ نفر فرستادم. در مجموع ۹۰ تا اس ام اس واسم فرستادن (دمتون گرم ملت غیور!) بعدا اونایی که جالبترن رو شاید گذاشتم اینجا. خلاصه بعد کلاس برگشتم خونه٬ دیدم بساط شام براهه. من که شام ناهار خوردم!!!! (یعنی غذای ظهر که ماکارونی بود که من نخورده بودم چون زود رفته بودم رو خوردم موقع شام!). مامان که خیلی حال نداشت٬ دراز کشید و من هم مشغول شستن همه ظرفا شدم مثل دیشب (دقت کنین من ۲ تا خواهر هم دارم!) (البته خواهر بزرگم هم ناهار درس کرده بود و هم ظرف شسته بود) (لال شم و دستام قلم اگه بخوام منتی بذارم٬ وظیفمه و از جون و دل انجام میدم) (اصولا با هیچ کاری مشکل ندارم٬ هر کاری بتونم میکنم).


پی نوشت:

۱) این بود انشای من در مورد اینکه امروز (در واقع دیروز!) خود را چگونه گذراندید!

۲) واسه مامان هم که گفتم دعا کنین٬ آره؟!

۳) این چیزی که نوشتم خیلی خلاصه بود در کل٬ شبانه روز من خیلی شلوغتر از این حرفایه!

۴) امروز کلا از اخبار ایران و جهان بی اطلاع بودم.

۵) بخش موسیقی هم مرتب به روز میشه.

۶) ای خدا یا خودت ظهور آقا رو ردیف کن یا اینکه به امام رضا جون میگیم ازت بخوادا٬ تصمیم با خودته!!

۷) راستی مثکه آتش بس بالاخره اعلام شد تو غزه٬ تبریک به همه دنیا!

۸) واسه همه چیزای خوب دعا میکنیم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 0:20  توسط غلام آقاجون  |