|
پنجره اي رو به حرم آقاي مهربانيها ...
|
حال و احوال؟ خوب؟ خوش؟ سالم؟ سرحال؟ سلامتین؟ خب خدا رو شکر٬ خدا رو ۱۰۰۰×۱۰۰۰۰ مرتبه شکر!
بله دیگه٬ بعد از سالها تحقیق و پژوهش در این زمینه گروهه ۲ نفره ای از دانشمندا متشکل از من و خودم موفق به کشف بیماری جدیدی شدیم که تا به حال در هیچ جاندار و بی جان دیگه ای یافت نشده الا من و خودم!
اصلا کل امتحانا رو بذارین کنار٬ کاری به اون ۵ تا ندارم٬ فقط همین آخری رو داشته باشین!!...
ساعت ۱۱: امتحان آمار و احتمالات مهندسی
ساعت ۱۳:۱۰: خونه
ساعت ۱۶: ای بابا٬ تازه امروز امتحان دادما٬ یه روز استراحت کنم که٬ از امشب میخونم به جون خودم!
ساعت ۱۸:۵۰: آماده میشی بری کلاس
ساعت ۲۱: بذار لااقل شام که بخورم دیگه٬ تازشم الان از کلاس اومدم٬ کوری مگه؟! نمیبینی چقد خسته ام! کجا بودی ببینی تو کلاس چه انرژی مصرف کردم! (البته یا واسه اس ام اس! یا واسه خنده و مسخره بازی!!)
ساعت ۲۳: رفع خستگی نشد؟! واستا واستا جون ما همینو چک کنم تو اینترنت میام الان!
ساعت ۲۳:۳۰: ای بابا٬ مگه این فوتبالا وقتی هم واسه درس خوندن میذارن٬ گور بابای هرچی درسه٬ فوتبالو عشقه!
ساعت ۱:۳۰ بامداد روز دوشنبه: تو که میدونی اولا من شبا و نصف شبا هر کاری میتونم بکنم! غیر درس خوندن٬ پس لطفا انقد پاپی من نشو و گیر نده بهم٬ به جای اینکارا خودتم بیا اینجا٬ آب انبه بخور مثه من!!
ساعت ۲ بامداد: بالاخره کفه مرگمونو میذاریم! اشهد میخونیم چون ممکنه صبح بیدار نشیم!
ساعت ۹:۴۰: صبح بخیر٬ آقای سحرخیز! ممنون٬ چون شنیدم میگن سحرخیز باش تا کامروا شوی واسه همین زودی بیدار شدم امروز! خب آفرین پس!!
ساعت ۱۰: صبحانه و جمع کردن سفره
ساعت ۱۱: اینترنت
ساعت ۱۲: لابد میگی الانم درس بخونم٬ ها؟!! بی دین٬ کافر٬ مرتد٬ برو گمشو نمازتو بخون به جای این حرفا!!
ساعت ۱۳: برادر من٬ گرسنمه آخه ... دادااااااااش!
ساعت ۱۶: بابا٬ استراحتم لازمه دیگه٬ نمیتونم خودکشی کنم که!
ساعت ۱۷: نماز!
ساعت ۱۸: مامان: پسرجان کلاس داری امروز؟ پسرجان: آره٬ ولی چون فردا امتحان دارم و در ضمن خیلی هم حال ندارم نمیرم! مامان: امسال ماشالا باز مثکه بیشتر خوندیا. پسرجان: مامااااااان! انصافا بیشتر زحمت کشیدم! (آره جونه خودت!!)
ساعت ۲۱: امشب زود میخوابم٬ در عوض صبح زود پامیشم جون داداش میخونم دیگه!
ساعت ۱۰: موبایل رو واسه ۴ صبح کوک کردم٬ بیدار میشم انصافا اون چند ساعت رو میخونم دیگه! و گوشی رو میذارین تو گوشتون و میخوابین!
ساعت ۳:۵۹ بامداد سه شنبه: با صدای موسیقی که تا عمق جان رفته! بیدار میشی. اَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَ چه باحال٬ ۱ دقیقه دیگه موبایل زنگ میزنه٬ پیش دستی میکنی٬ واسه اینکه مزاحم خوابت نشه!!!! قبل از اینکه زنگ بزنه قطعش میکنی!
ساعت ۸:۴۰: لااقل پاشو صبحانه بخور؟! جدی میگی؟!! اومدم!
ساعت ۱۰: پاشو حاضر شو که به امتحان برسی عوضی!
ساعت ۱۰:۴۵: تو محوطه دانشگاه و جزوه به دست بالاخره!! ولی مشغول اس ام اس بازی و میس زدن به یه عزیز! (یه بارم خواستی درس بخونی بالاخره٬ حواست رفت به گوشی!!)
ساعت ۱۰:۵۵: نشستی سر جلسه با راحتترین خیاله ممکن!! انگار ۱۰ بار جزوه رو خوندی. مرسی اعتماد به نفس!!!
ساعت ۱۲:۴۰: با خوشحالی٬ در حالیکه یه نامه فدایت شوم! هم ته برگه ضمیمه کردی٬ میری برگه رو تحویل میدی!!
۱) ... و اینگونه بود که بیماریه "بیخیالیه مزمن" کشف و ضبط شد توسط دانشمندان جوان و سر به هوای کشورمون!
۲) همه امتحانا رو مطابق همه امتحانا از ۱ دبستان عالی دادم ولی امان از استادایی که نمیفهمن من چی نوشتم تو برگه!!!!
۳) مشروطی رو شاخه؟! بیخود کردی ولی آره!!!
۴) شکر که تموم شد بالاخره. همیشه مهم اینه که تموم شه٬ چه جوریش اصلا مهم نیس!! مگه نه؟!!
۵) مخاطب خاص: مجید جان دلبندم٬ آتش نشان٬ نه آتش فشان عزیزم!!
۶) مسافر کربلا داریم امشب٬ دوستمه٬ داداشمه. سعید جان چرا زودتر نگفتی؟ من میخوام ببوسمت
ولی میرین و نمیبینمت تا موقعی که بیاین به سلامتی. خدایا این مدت چرا با من اینطوری میکنی ![]()
مهری که مادرجون (مامانه مامان) از کربلا واسم سفارشی آورده بود٬ تو خونه خودش گم شد. منم میخواستمش٬ حالا خدا یکی دیگه میخواد بهم بده. به سعید گفتم تو حرم امام حسین (ع) و حرم حضرت ابوالفضل (ع) رو یه مهر نماز بخونه و اون مهر رو به ضریح ها هم متبرک کنه و برام بیاره.
۷) فعلا التماس دعا
**شاید به پی نوشتا اضافه شد.