![]() سلام
دیروز یعنی شنبه ۲۷ مهر٬ ساعت ۲ کلاس شیوه ارائه داشتم. کلاس هم اینطوریه که بچه ها طبق زمانبندی که از قبل انجام شده تو گروه های دو نفره میان موضوعی که انتخاب کردن از قبل رو به همراه فایل پاورپوینت ارائه میدن. دیروز نوبت ۲ تا دخترخانم بود٬ وسط ارائه یکی از اون بندگان خدا حین صحبت از حال رفت٬ یعنی سرش گیج رفت و جلوی استاد افتاد رو زمین. من تقریبا ته کلاس نشسته بودم٬ تا دیدم سرش داره گیج میره مثله کسی که زیرش سوزن باشه از جام پریدم و پاشدم ببینم چه اتفاقی افتاده واسش٬ تا دیدم حالش ناجوره سریع مثه فشنگ رفتم از یه جایی آب گیر آوردم رسوندم بهشون. هدفم از تعریف این ماجرا اصلا تعریف از خودم نبود٬ چون اصلا کاری نکردم که نیاز به تعریف و تمجید داشته باشم٬ اصلا این وظیفم بود٬ اگه این کارُ نمیکردم مستحق سرزنش بودم مثه بقیه٬ نمیدونم شاید اصلا واسه بقیه اهمیتی نداشته٬ اهمیتی نداشته که همکلاسیشون اینطوری افتاده رو زمین. غیر از من فقط ۲ تا دختر دیگه از یه کلاس ۴۰ نفری که تازه نصف بیشترشون هم دخترا هستن پاشدن٬ هیچ کس به خودش حتی زحمت نداد تا ببینه چی شده. بابا همکلاسیتونه دیگه٬ اصلا از همه ی اونا مهمتر٬ یه انسانه که افتاده رو زمین٬ کمکش کنین٬ دستشو بگیرین و از زمین بلندش کنین٬ این اتفاق به راحتی میتونه واسه هر کدوممون بیافته. حالا عکس العملی که نشون ندادن هیچی٬ بعدش مسخره بازیاشون هم راه افتاده بود٬ یکی ادای افتادنشو درمیاورد٬ یکه به من میگفت ایول هلال احمر!٬ اون یکی میگفت بابا دمت گرم صلیب سرخ!! به نظر من همین چیزای به ظاهر بی اهمیت و پیش پا افتاده از نظر خیلی از ماها٬ همین بی تفاوتیها٬ همین بی خیالیها٬ همین مسخره کردن همنوع اونم به این شکل٬ ما رو یه جاهایی تو تنگنا قرار میده٬ اینکه تو زندگی یه جاهایی احساس تنهایی میکنیم٬ احساس میکنیم احتیاج به کمک داریم٬ احساس میکنیم یکی باید بیاد دست ما رو بگیره٬ دستمونو بگیره و از زمین بلندمون کنه٬ انتظار داریم لااقل خدا٬ خدای عزیز و مهربونمون به فریادمون برسه٬ به دادمون برسه و کمکمون کنه٬ ولی دریغ٬ دریغ که حتی همون خدای مهربون هم اونجا دستمون رو نمیگیره٬ چرا که جایی که لازم بود ما دست بندشو بگیریم و از زمین بلندش کنیم٬ دستشو نگرفتیم٬ بلندش نکردیم٬ کمکش نکردیم٬ پس حدااقل انتظار هم نداشته باشیم که همیشه بقیه به ما کمک کنن چرا که اونجا جای تلافیه. دیروز از ته دل تاسف خوردم٬ راستش به خاطر نوع برخورد بچه ها با این موضوع ناراحت شدم٬ ولی واسه همشون دعا کردم٬ دعا کردم واسه هیچ کدومشون پیش نیاد همچین چیزی٬ و دعا کردم این رفتارشون اصلاح بشه. در هر صورت٬ دیروز از ته دل تاسف خوردم. راستی تا یادم نرفته بگم اون دخترخانم خیلی زود حالش سر جاش اومد و کنفرانسش رو ادامه داد نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 توسط غلام آقاجون
![]() السلام علیک یا شمس الشموس ... |