|
پنجره اي رو به حرم آقاي مهربانيها ...
|
عزاداریهاتون قبول درگاه حق.
خوب و خوش و سالم و سلامت هستین انشاالله؟ رو به راهین همه جوره؟ خب٬ خدا رو شکر.
تا حالا شده آرزویی تقریبا محال و بعید داشته باشین و تنها بعد چند لحظه بهش برسین؟!
بذارین اینطوری تعریف کنم:
میخواستم اولین پستی که میذارم اینجا بعد این ایام یه آگهی تبلیغاتی باشه!! آره٬ آگهی تبلیغاتی!
میخواستم بنویسم:
به حداقل یکی از خواهران مجرد! دم بخت و غیر دم بخت! نیاز داریم! از متقاضیان تقاضا میشود تا با فرستادن مشخصات کامل خود که شامل میزان دین و ایمان!٬ سن٬ قد٬ وزن٬ سایزهای مختلف!٬ خصوصیات اخلاقی و رفتاری٬ شماره و آدرس! و ... به Email یا آدرس پستی اینجانب، منتظر جواب بمانند!!
ولی حالا مینویسم:
نخواستیم!! درخواست شما! قبل از ارسال رد شده و جوابی منفی دارد! پس لطفا به خود زحمت نوشتن رزومه تان را ندهید و از ارسال آن برای ما خودداری نمایید!
مشکل ما بدون داشتن شما! حل شد. ما خدایی داریم که از همه مشکلاتمان بزرگتر است!
اصلا چرا اینطوری میگم؟!! واستین اصل قضیه رو تعریف کنم واستون:
والا راستیتش٬ از شما پنهون نباشه٬ ما آرزومون این بود: "خادم حرم آقاجون شدن"
با پرس و جوهایی که تو این چند روز از بقیه خدام عزیز داشتم به این نتیجه رسیدم که این آرزوی ما٬ اگه ۱۰۰٪ محال نباشه٬ دیگه حتما ۱۲۰٪ محاله!! چرا؟! واسه اینکه:
یه سری شروطی داره که نه الان که شاید تا ابدالدهر واسه من حقیر محقق نشه من جمله امر خطیر ...!!
(چیه؟! چه خبرته؟! چرا برداشت بر میکنی؟ فکرت چقد منحرفه!! بابا منظورم چیز دیگه ای بود از امر خطیر! صبر کن تا بگم!)
... امر خطیر داشتن مدرک لیسانس! و همچنین داشتن عمری حداقل تا ۱۵-۲۰ سال دیگه!! و در نهایت هم خانم!!!!! بله باید مزدوج باشی و هیچ راهی هم نداره٬ یعنی پارتی مارتی هم خبری نیس٬ تا متاهل نباشی (که شرط اصلیم هست!!) از خادم شدن خبری نیست! و ضمنا نزدیک ۲۵۰۰۰ نفر هم تو نوبتن و ثبتنام کردن!! (حالا ۲۰ سال تو نوبت موندنو میتونیم تحمل کنیم ولی متاهل شدن ...؟!!)
خلاصه با دلی پر از اندوه و ناامیدی یه روز صبح (۵شنبه ۸/۱۲/٬۸۷ساعت ۵:۴۰ صبح) که از تو رواق امام خمینی میومدم بیرون دیدم ۲ تا جوون که روپوش سفیدی پوشیدن و خادمن٬ چند بسته لیوان به دست دارن رد میشن. همین که شنیدم یکی از اونا گفت: همین بردن این لیوانا چقد سخته! سریع رفتم جلو گفتم: آقا پس ما چی کاره ایم اینجا! خلاصه ۲ بسته ازش گرفتم و از اون یکی هم کاپشنشو گرفتم و راه افتادیم سمت صحن دیگه ای. تو راه صحبت کردم باهاشون که چه جوری سعادت خادم شدنو داشتن تا اینکه رسیدیم به چادری که تو اون صحن واسه چایی دادن به زوار آقاجون بنا شده بود. (تو صحن رضوی هم چادر بود٬ ولی من نمیدونستم بازم هست غیر اون یکی. ضمنا اول فکر کردم این لیوانا واسه آب خوردنه). همین که بسته های لیوانو رو پیشخوان گذاشتم یکی از اون بندگان خدا گفت: آقا شما بیکارین؟ میتونین وایسین و یه خورده کمک کنین؟! منم که از خدا خواسته٬ سریع گفتم: بـــــــــله، چرا که نه؟! با کمال میل. سریع رفتم تو از پشت چادرو اون آقا هم یه روپوش سفید داد تا تنم کنم و منم مشغول چایی ریختن واسه زوار آقاجون شدم. لیوانا رو میچیدن تو سینی٬ من و ۳-۴ نفر دیگه هم مشغول چایی ریختن. ۲ نفر کتریایه ما رو پر میکردن. ۲-۳ نفر هم سر ۳-۴ تا دیگ خیلی بزرگ بودن که داشتن آبو میجوشوندن تو اونا. خلاصه نمیدونین چه حس و حالی داشتم من. کلا تو یه دنیایی کاملا متفاوت با دنیایی که توش زندگی کردم تا الان. هرچی زمان رد میشد جمعیت بیشتری میومدن واسه چایی خوردن. در ضمن چایی شیرین بود. اگرچه هرکی میومد میگفت سلام٬ صبح بخیر٬ خسته نباشین٬ خدا قوت٬ خدا خیرتون بده٬ اجرتون با امام رضا٬ التماس دعا و ... ولی من که خدایی تو یه دنیایه دیگه بودم. هیچی واسم مهم نبود. یه عشقه دیگه. یه حسی که ...
نمیتونم توضیح بدم! عاجزم از توضیحش! پس شرمنده. باید بود تا درک کرد.
خلاصه این آقای مهربون این بار هم منو مورد لطف و عنایت بی پایان خودش قرار داد و کاری که مدتها بود آرزوش تو وجودم ناجور رخنه کرده بودو ردیف کرد واسم حتی واسه ۱ ساعت و نیم.
ساعت ۷:۲۰ بود که مجبورم کردن! برم. چون نیروهای خودشون که واسه استراحت رفته بودن٬ اومده بودن و به روپوش احتیاج داشتن!
۱) ۳ شب رویایی رو تو حرم گذروندم به لطف آقاجون و کمک خدا.
۲) شک نکنین! همه تونو بدون استثنا خیلی دعا کردم.
۳) وقتی اونجا بودم (تو چادر) فقط یه چیز تو ذهنم نقش بسته بود٬ یه واژه٬ اونم این بود:
" ساقی رضوان "
(که اتفاقا سرکار خانم ساقی رضوان هم یکی از خواننده های اینجان!)
۴) قالب چند روزی عزادار بود، واسه همین لباس مشکی تنش کرده بودم!
5) جدی باورتون نشه میخواستم متاهل کنم خودمو ها!!! آدمای زودباور اینجا زیاد پیدا میشن!!!!! ما خیلی کوشولوییم واسه این حرفا!
۶) این شعری هم که شنیدین (احتمالا) به نظرم جالب و قشنگ اومد، واسه همین گذاشتمش اینجا. اگه نشنیدین میتونین اسپیکرتونو روشن کنین و دکمه Play رو فشار بدین.
۷) این چند روز: حرم آقاجون = مدینه + کربلا + خود مشهد!
۸) در نهایت هم چند تا عکس میذارم و از همه مون التماس دعا دارم. خدا یار و نگهدارمون :-)
جای مخصوص و همیشگی من!
نمیدونم کانال ۳ برنامه داشت واسه اون شبا دیدن برنامه رو یا نه٬ ولی محل پخشه اون برنامه اینجا بود:
صحن انقلاب٬ روبروی گنبد مطهر آقا امام رضا (ع)
توضیحاتی در مورد پست قبل:
نمیدونم متوجه شدین قالبو تمام مشکی کرده بودم یا نه؟ در عین حال به خاطر عزاداریا قالب اینجا کاملا سیاه شده بود و بدونه حرفای اضافه و عکس خودم. و فقط هم همون یه پست اونجا بود. هیچ حرفی هم نزدم٬ حتی یک کلمه، واسه اینکه جایی واسه حرف زدن نمونده بود٬ شهادت آقاجون بود و حرفی نمیشد گفت اگرچه به وسعت همه زمین و آسمانها حرف واسه گفتن هست.
ولی حالا همه چی به حالت قبل برگشته ...