تبليغاتX
تنهام نذار آقا ... - سفر عشق (قسمت ششم = پایانی! )
پنجره اي رو به حرم آقاي مهربانيها ...
سلام

انشاالله عزاداری همه در غم مادرمون قبول خدا و رسول و دخت عزیزشون ...

آه ...

آخرین قسمتیه که با این سفرنامه در خدمتتونم ...

البته بعد این٬ یه پست خاص هم در رابطه با سفرنامه قرار میدم احتمالا.

پس دلتنگیام بمونه واسه اون موقع!

واسه عزیزانی که در قسمت آخر همراه ما شدن!:

 مقدمه

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم


از شلمچه که راه افتادیم٬ وسطای راه یه جایی واسه نماز واستادیم که ایستگاه صلواتی بود. اصولا دوس ندارم تو این جور سفرا (و کلا هر سفری!) خیلی سوغاتی بگیرم و این حرفا. فقط من باب این که یه چیز متبرکی از این مناطق به نزدیکام بدم چندتایی جاسوئیچی که مزین به آیاتی از قرآن و نام ائمه معصوم (ع) و حضرت زینب (س) بود گرفتم.

نماز خوندیم با هم و راه افتادیم سمت جایی به نام "معراج شهدا".

شهدایی که تازه و طی عملیات تفحص پیدا شده اند (البته منظور فقط استخوناشونه٬ بدون پلاک) و گمنام هستند رو میارن اینجا. آخرین شهدایی که پیدا شده بودن مربوط بودند به تاریخ ۸۷/۱۲/۱۸ . یعنی دقیقا ۹ روز قبل.

همونجا بعد خوندن روضه کنار محل قرارگیری شهدا٬ شام خوردیم و بعد شام راه خودمونو به سمت قم ادامه دادیم که اون موقع ساعت ۲۳ روز سه شنبه ۲۷/۱۲ بود. دیگه اومدیم و تو اتوبوس خوابیدیم. البته من تقریبا ۵-۴ باری بیدار شدم به فاصله هر ۱ ساعت. همه بچه خواب بودن٬ به هر حال وظیفه حکم میکرد حواسم جمع تر باشه. البته خدایی راننده های خیلی مسلطی داشتیم. ۶ راننده که هر اتوبوس میشه ۲ راننده. البته متوجه شدم ۳ از بچه ها (که مسئول بودند) با هم یه برنامه ای گذاشته بودن که هر ۳ ساعت یه نفرشون بیدار باشند.

خلاصه ۵:۲۰ روز چهارشنبه (۲۸/۱۲) در شهر معمولان واسه نماز واستادیم.

الان که ۶:۰۳ شده و ما هنوز راه نیفتادیم.

دمای بیرون الان که ساعت ۶:۲۶   :   ۳۰c

  "     داخل    "      "      "       "      :   ۱۷۰c

رفتیم تا رسیدیم به خرم آباد. بر خلاف تصورم شهر خیلی قشنگیه. حدود ۱ ساعت واستادیم واسه WC و استراحت. اصولا تو این سفر خیلی با خیال راحت رفتیم طول مسیرُ. توقف های زیاد و طولانی.

یه کم خوابیدم تو راه. ساعت ۱۰:۴۵ رسیدیم بروجرد. (البته من ۱۰:۵۵ از خواب بیدار شدم) الان ساعت ۱۳:۳۰ دقیقا و ما هنوز بروجردیم!!!!

یکی از بچه های اتوبوس ۱ حالش بد میشه. میبرنش دکتر و سرم (یکی از بچه های اتوبوس خودمونم حال خوشی نداشته و سرم زده) در نتیجه چون طول کشیده قرار بر این میشه که واسه نماز که ۱۲:۳۰ اذانه و نهار هم توقف کنیم! همین جا.

دیروز عصر از شلمچه که راه افتادیم گفتیم لابد تا ۷-۶ صبح نهایتا می رسیم قم!

ولی الان ۱۳:۳۵ شده و ما هنوز بروجردیم. این طور که از یکی از اهالی اینجا سوال کردم٬ از اینجا تا قم ۲۴۰ کیلومتره که حداقل ۳:۳۰ دقیقه راهه تا اونجا. یعنی حداقل ۶ اونجا می رسیم با این وضع حرکت کردن ما!!

الان (۱۳:۴۱) مامان زنگ زد گفت وسایلُ جمع کردن٬ منتظر بابا هستن تا راه بیفتن و برن. ایشالا به سلامتی. (میخواستن برن شهرستان (گرمه٬ تو پستای قبل به صورت مختصر یه چیزایی ازش گفتم))

* این نکته رو تا ابدالدهر به خاطر مبارک بسپارین! : به رش نیس به ریشه اس!

(همون لحظه یه چیزی شد که مجبور شدم اینُ بنویسم!)


الان ۲۰:۵۰ - بالاخره ۵:۳۰ رسیدیم قم! که البته تا وارد حرم کریمه ی اهل بیت٬ خواهر آقاجون٬ حضرت معصومه (س) شدیم ساعت ۶:۳۰ بود. قضیه توقف های بیجا و طولانی کماکان ادامه داشت. به علت کمبود شدید باتری! فقط ۳ تا عکس گرفتم از اونجا که میبینین.

خیلی وقت بود اینجا نیومده بودم و واقعا یادم رفته بود چه جوری بود اینجا.

خیلی گنبد خوشگلی داره

نازٍه ناز - عین گنبد آقاجون فقط دخترونش. ووووی چه باحال بود!!

چند بسته سوهان هم واسه اقوام گرفتیم جهت خالی نبودن عریضه (هرچند چه هدیه ای بهتر از خودم واسشون!)

ساعت ۲۱:۰۵ جرکت کردیم رسما سمت مشهد!


برنامه های فرهنگی جالبی در طول مسیر سفر داشتیم. یکی از اونا که در واقع آخرینش هم محسوب میشد نامه ای از شهدا به ما بود که به صورت دلنوشته توسط بچه ها نوشنه میشد. یکی یکی بچه ها خوندن (اونایی که اسماشون معلوم بود) و گروه مستند سازی هم مشغول فیلبرداری از اونا.

حالا که داریم به آخر سفر نزدیک و نزدیکتر میشیم غم بزرگی تو دله بچه هاس که کاملا مشهوده و از چشاشون قابل دیدنه.

ساعت ۲۲:۱۵ و ما وسط آزادراه قم - تهرانیم.


رسیدیم مرقد امام - یه زیارتی کردیم. حالام ساعت ۰۰:۰۰ سحرگاه پنجشنبه ۲۹/۱۲ .
خوابیدیم تا ...

واسه نماز به زور رسیدیم به مسجدی قبل دامغان - آخه بعد سمنان ظاهرا مسجدی هم نبوده تا یکی که تقریبا ۱۰ دقیقه قبل قضا شدن نماز رسیدیم که البته بسیار شلوغ بود. الان ۶:۱۳ شده.


تو راه صبحانه خوردیم و بعدش اتوبوس (البته قسمت اعظمش) ۲ تیم شدیم و مشاعره شروع شد. حاجی از تیم دیگه بود. خیلی مسخره بازیه! (آخه دقیقا همون موقع که داشتم مینوشتم حسابی میخندیدیم!) الان ۸:۳۰ . بچه ها ابیاتی میخونن که آدم واقعا به وجد میاد. مخصوصا اونایی که در مدح و ستایش خدا و ائمه است.


ساعت شد ۱۰:۱۰ - الان مشاعره تموم شد!!

بیشتر از ۲ ساعت این مشاعره ادامه داشت. سر من یکی که داره میره!


بعد سبزوار واسه WC و نماز واستادیم.

اتفاق خاصی نیفتاد. ساعت ۱۴:۴۷ رسیدیم مشهد یعنی از عوارضی آزادراه باغچه - مشهد رد شدیم اینور!

خداحافظی و روبوسی بچه ها در نوع خودش خیلی جالب بود. حلالیت میطلبیدن طفلیا ولی من میدونم همه از هم راضی هستیم.

سریع باید برم خونه - تمیز کاری! استراحت! یه لقمه نون! حرم و دعای کمیل (واااااای چه حالی میده)

فردا هم که عیده. ۲۴ ساعت و چند دقیقه بیشتر به لحظه ی تحویل سال نو نمونده. یه عده دارن پیاده میشن کم کم. (یه عده از بچه ها ترمینال مشهد پیاده شدن تا برن خونه شون. مقصد اتوبوس دانشگاه بود). من فلکه پارک باید پیاده شم و از اونجا یه تاکسی بگیرم و سریع برم خونه.

اگه بدی دیدین از من٬ حلالم کنید. انشاالله از همین کار بینهایت ناچیزی که کردم اول خدا و ائمه و بعدم شهدا و در نهایت شما خوانندگان عزیز راضی باشین.

التماس دعا و بر خلاف بقیه موارد:

آغاز ...              


پی نوشت:

۱) تمام!

۲) به همین سادگی ...

۳) حرفای تکمیلیم واسه سفرنامه بمونه واسه پست بعد.

۴) شرمنده که سرتونو درد آوردم دیگه. آخریش بود! خلاص!

۵) محتاج لحظه لحظه دعای شما عزیزان ...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 17:0  توسط غلام آقاجون  |