تبليغاتX
تنهام نذار آقا ... - به سلامتی بختم باز شد!!! ...
پنجره اي رو به حرم آقاي مهربانيها ...
سلام

مجددا عید زیبای مبعث مبارک باشه بر همه عزیزان

 

اگه بهتون بگم با کلمات زیر جمله بسازین٬ چه جمله ای میسازین؟!

عید مبعث، آقاجون، آیت الله العظمی مکارم شیرازی، غلام! ...

؟!

من جمله ی خودمو میسازم (البته بهتره به جای جمله بگم کتاب!! چون اندازه یک کتاب حرف دارم!!)٬ شما هم جمله ی خودتونو بسازین.

و اما جمله من:

بله دیگه

سر صبحی که یه کوچولو ضدحالکی!! خوردم و بعد نماز صبح خوندم و بعدش غسل امروز که عید بود رو انجام دادم و نهایتا آماده شدم واسه حضور ...

اونم چه حضوری!

خیلی لذت بخش بود امروز٬ خیلی ...

خلاصه بعد عرض تبریکات عید و دست و پابوسی آقاجون٬ رفتم جلوی پنجره فولاد (که ظاهرا جای مخصوص جدیدم اونجاس!)

دلمم بگی نگی یه ریزه از زمین و زمان پُر بود اما اونجا چیزی از چشمامون رو صورتمون جاری نشد!

 کتاب دعایی برداشتیم و شروع کردیم به خوندن

ترجیح دادم برم کمی دورتر و تو سایه بشینم رو زمین و بخونم

آی خوندم و گریه کردم و حال کردما!

(به یاد همه عزیزان بودم امروز٬ همّه!)

از یه خادمی شنیدم که چند دقیقه پیش آیت الله العظمی مکارم شیرازی به همراه همراهانشون از اینجا رد شدن و رفتن تو آسایشگاه خدام.

 بعد اینکه دعاهامو خوندم پاشدم که از صحن انقلاب برم بیرون تا از صحن آزادی برم داخل حرم.

یه لحظه با خودم و آقاجون گفتم: " کاش میشد آیت الله مکارم رو میدیدم از نزدیکتر (چون چند باری تو همین مدت اقتدا کردم بهشون واسه نماز) "

از اونجایی که همیشه مدیون الطاف خداوند و آقاجونیم تا ابد٬ این بار هم سریع دعای حقیرترین بنده و حقیرترین غلام خودشونو اجابت کردن. هنوز ۲ ثانیه نگذشته بود از این حرفی که تو دلم گفتم که تا سرم رو بالا کردم دیدم حاج آقا هم با همراهاشون دارن از همین در خارج میشن از صحن انقلاب.

منم به آقاجون سلام دادم و خارج شدم.

رفتم نزدیک حاج آقا سلامی عرض کردم خدمتشون و سلامم رو جواب دادن. سریعا رفتم جلو و دستشونو بوسیدم. اومدم کنار. با خودم گفتم از این موقعیتا مگه چند بار تو زندگی آدم بوجود میاد؟! پس بهتره یه سوالی هم بکنم ازشون!

به یکی از محافظانشون گفتم (البته بعد سلام و تبریک عید) آقا من از حاج آقا سوال دارم٬ امکانش هست بپرسم؟ ایشون هم سریع منو فرستادن جلو و من تو یه موقعیت عالی بودم واسه طرح سوالم!

مجددا و سریعا دستشون رو بوسیدم و شروع کردم به طرح مسئله!

بـــــــــــــــــه! چه سوال شیرینی و چه جواب شیرینتری!!!:دی

اگه قبلا کمی شک داشتم حالا دیگه تصمیم قطعی شده خدا رو شکر!

بعدش هم ازشون تشکر کردم و تا یکی از ورودیهای حرم ایشون رو که میخواستن برن بیرون از حرم آقاجون٬ دنبال کردم.

رفتم تو صحن رضوی و بعد از طریق رواق امام خمینی رفتم تو صحن مسجد گوهرشاد و از اونجا هم رفتم تو حرم ...

اوج لذت (البته همه تون شریک بودین و کمترین سهم رو خودم داشتم٬ جدی میگم به جون خودم) ...
بعد اینکه چند دقیقه ای همین جا روبروی ضریح واستادم و زیارت "امین الله" رو خوندم رفتم جایی که یه زمانی جای مخصوصم اونجا بود! رفتم و یه جا گیر آوردم (اینجا که نشتسته بودم اگه سرمو به سمت چپ برمیگردوندم ضریح زیبا رو میدیدم) و از طرف همگی چند رکعتی نماز خوندم و بعدشم یه سری اعمال روز عید مبعث رو انجام دادم. بیشتر از ۱ ساعت همین جا نشستم و کارمو انجام دادم.
 
بعدشم کم کم راهی شدم تا برگردم ...


پی نوشت:

۱) حالا اگه بگم با کلمات زیر هم یک جمله بسازین٬ چی میسازین؟!

 غلام آقاجون٬ بختش باز میشه٬ دو تا شدن٬ ۸/۸/۸۸ !! ...

(از من نخواین جمله بسازم که اینبار چند تا کتاب میشه به جای یکیا!!!!)

۲) تقریبا ۶:۳۰ صبح حرم بودم تا نزدیکای ۱۰ .

۳) عجیب دل آدم آروم میشه ها!

نه به حالم قبل ورود به حرم! نه به حالم بعد خروج از حرم!!

این دو حال در یک چیز مشترک بودن و اون دلتنگی واسه دیدن آقاجون بود!

۴) آقاجون خیلی مخلصتم٬ خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی ...


ساعت ۸:۳۵ شب٬ ۳شنبه ۳۰/۴:

همین الان ارتباط تلفنی ...

مکه مکرمه ...

...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 22:11  توسط غلام آقاجون  |